شمارهٔ ۲۲
یغمای جندقیزاغگی آن کرکس فراست
کش همی پهنه جهان زیر پر است
من و زین مردم تظلم حاشاک
همه فریادم از این طارمکر است
گو بفرما عدد موی زهار زن خویش
شیخ اگر صوفی صاحب نظر است
آه به و به سرشکم بشمار
بر تو تماشای شمال و شمر است
ابرو و غمزه و پیشانی لرش
چاچ و رستای سنان و سپر است
این دو که از دیر و حرم لاف زنند
جوق سگ و گله خر است
چیستگی آن شهرکش آفاق حصار
چرخ و جهت بام و در است
به جز ارواح مکرم که ز شهر دگرند
همه گهر هر که بدین شهر در است
گفت سردار همی در پی جهان
هر که انکار کند از همه تر است
