شمارهٔ ۲۵
یغمای جندقیجهان به ویرانی و آن آبادش
همی خواهد که برگی چون اوست بنیادش
از این موجود بد جز گی ناید
ندانم تا چه حکمت خاست در ایجادش
نیا چو اسلاف پدر تر ز آنان
پسر تر تر چیست تا اولادش
پدر در مهد باپور از جفت راز آرد
به تی تی طوطی آسا تا دهدگی یادش
خطش بر رست از آنآهن دل نیندیشم
سپس زنجیرش مو کرکش کفن پشم است پولادش
تن فرسوده با آهم راست پنداری
کف خاکی است تا گردون داده بر بادش
یکی شش گوشه خر با شصت گونگی بینی
اگر پستی به هفت اندر و گر هستی به هفتادش
نگردد آدم این مردم ورهمی گردد
پدر من مام عصمت عشق لا لا عقل استادش
به غیر از دایره ارواح کامد مردمی گوهر
جوان و پیر و درویش و توانگر بنده و آزادش
جهان بینم یکی و تر از وی
تف نار و کف خاک و نم آب و دم بادش
یکی سلطان است سردار این گداخانه
دغل دین و دغا دیدن جفاکیش و ستم دادش
