شمارهٔ ۲۷
یغمای جندقیاگر من بر چمد آن سرو رعنا را
چمن پیرای مینو پی بردطوبی را
نخواهم کوته این غوغا کاش در محشر
بجای رستخیز آرند آنبالا را
نبرد زلف وخال و خط این لر ترکان
ببرد از یاد مردان رزم آناعدا را
یکیگی خواهم نه چونشیدایان
فراخا تنگ میدانست اینصحرا را
حذر ای مردم ای لرزین اشک بنیان کن
که از هر قطره طوفان خیزد این دریا را
جز آنطلعت و آن دهان کشنید و آن دندان
که مهر آرد سها ظاهر سها پوشد ثریا را
همی بر قلب از آنمژگانم شکست افتد
به عمر اندر ندیدستم چنینهیجا را
کمر خواهی به نخلش دست پا بر جان شیرین نه
که نتوان هم خدا را خواست همخرما را
گرت سردار با مردم آشتی باید
بجنبان رخش زی میدان بر افکن طرح دعوا را
