شمارهٔ ۳۲
یغمای جندقیچرخ چه ویران چه کند آبادم
من ز ویرانی و آبادی او آزادم
وه چهشبان زان لب و دندان تا روز
به سها بر شد و پروین همه شب فریادم
آهم از آن دل بدل شد به سرشک
آب گشت آتش از اندیشه این پولادم
من همان روز فرو شستم از آزادی دست
که بدین دسته اسیر افتادم
چندم این هستیدهد باده بیاد
بده آن باده که هستی ببرد از یادم
هفت بودم که ازین حلقه گهر
بودم آزاد و هم اکنون که بر از هفتادم
من از این مردمنیم در به نهاد
نکته ای هست که بر صورت اینان زادم
گر بدین گام و کمر چهره گر نطق و شبق
به ورق بر نکشیدی رقم ایجادم
وصف ارواح مکرم به چه سان می گفتم
زن هفتاد و دو ملت ز کجا می گادم
داوری هاست بدین مردم مرا
داد داد ار ندهد خسرو غایب دادم
آنکه از چاکریش بر همگان سردارم
و آنکه با بندگیش از دو جهان آزادم
