شمارهٔ ۶ - به میرزا اسمعیل هنر به سمنان نگاشته
یغمای جندقیاسمعیل خود دانی از دراز درایی گریزانم و در گفت و نوشت کم سرایی و کوتاه گرایی را به مویی آویزان ولی چون نگارش پارسی پرداخت دشوار است و از این روش تا آن منش ها همان دستان موزه و دستار دیده و دانسته در آزارم تا اگر دیگری را نیز به این شیوه نیاز خیزد از یک نوشته سه چهار نامه توانند سرشت
در این سه نگاشته آن فزایش گفتار از دلتنگی و جنبش خشم خاست پهنه بیغاره فراخی گرفت و خامه بی خواسته من ساز گستاخی انگیخت اگرت دست و دلی هست در هر سه از در دید نگاهی کن و هر مایه که دانی و توانی کوتاه نمای تا آنان از خواندن خسته نیفتند و زبان نکوهش گران نیز بر من بسته ماند من چشم بازدیدی سرسری نه از سر بینش گماشته ام و کاست و فزود را گز و ترازویی گذاشته نامه احمد و دایی را دو بخش و نوشته خطر را نیمه توان کاست اگر توانی پای در نه و چنانچه دشوار دانی بهرچه توانی پیمان گرو در بندو آگاهی فرست تا بر هنجاری زیبا و گفتاری نغز و از آن شیواتر آراسته باز فرستم
فرزند دل به کاری در بند و گریبان از چنگ اندیشه های پراکنده درکش ناهمواری های کیهان و ناسازگاری های مردم را سر تا دم سنگی منه از زشت زیبا نزاید و از پشم دیبا نیاید با همه مردمی ورز و از همه زخم ددی خور کنگاش نیکی انگیز و آماده پاداش بدی باش همه اینند و از این بدتر جز از هزار یکی و از بسیار اندکی که مردم و خود را جز زیان و سود و به افتاد و بهبود پیشه و اندیشه نبینی دندان پاک پیمبر را به دانکی سیم به سنگ آزمایند و به جای آب شور خون شیر پرورد زهرا را چون باده گلرنگ گمارند تا بر بوی سودی نیازمندند و به اندیشه گزندی بیم آکند همه گرم گفتارند و نرم رفتار فروتنند و مهربان آهسته پویند و چرب زبان پاس دارند و سپاس گزار پایمردند و دستیار خدای ناکرده چون بی نیازی خاست و بیم در کاست همه دست بندند و پای زن نمک نشناسند و در شکن تلخ درایند و بلندگرای کین اندیشند و خودستای درشت پویند و زشت گوی خیره کشند و پرخاش جوی خوب آن است که او را نشناسی و کاردانی آنکه از همه در هراسی این پسران یادگار آن پدرانند که یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر را کشته اند و جای نشین آنان را که دریای آمرزگاریند و کشتی رستگاری به اک و خون آغشته تخم خربزه لطیفی را اگر همه ساله دکش نیاری و در زمینی تازه و نوگیر نکاری هستی خود نرم نرمک باز ماند و در پستی گوهر کرمک گیرد
