شمارهٔ ۱۳ - به میرزا احمد صفائی نگاشته
یغمای جندقیزاده آزاده احمد را بلند باره داد و دانش پشت و پناه باد و چرا غواره دید و بینش نماینده راه روزیکه دختر خان از تخت دل شکاری رخت بر تخته جان سپاری افکند و دور از تو لانه سورش خانه گور افتادتاکنون بر کیش یاری و دلبندی و آیین پدر و فرزندی نگارش ها کرده ام و آنچیزها را که مایه بخشایش بار خدای و گشایش اختر و آرایش سامان و افزایش تو آسایش ماست گزارش ها آورده همه ناخوانده زیر نمد گذاشته شد و پاسخی نیک تا بد یک از صد نگاشته نیامد چون کاردان و فرزانه ات میدانستم نه ریش گاو و دیوانه دل آسوده همی زیست که به فر کاردانی از پند ما بی نیاز است و روشن روانش نادیده و ناشنیده دانای راز فزایش گفتارش خاموش دارد و یادگار و بارش از پاسخ ما فراموش به دستور پیشین رنج اندیش بارهاست و به شیوه دیرین و دانش دوربین بسیج انگیز کارها از دام وام پارینه رسته است و تنخواه راه حجاز را بهم بربسته شمارش همه با ستد و داد است و گزارش یکسره بر بست و گشاد زیبانگاری که جسته بودم خواسته است و بستر به تازه بهاری آراسته خرمن های گندم و جو به فر پاسش توده توده اند و خانه و مهمان از دریای خوان و خورش آسوده شتر زیر بار است و ساربان پهنه پارس و راسان را پی سپار چونانکه در گوشه و کنار و نهفته و آشکار همی شنوم از همه کاری کناره گزینی و بر دخمه خاتون و زخمه سوگواری بادپیما و خاک نشین بر بوی چتر و چوگانش چون چنبر لیلی و پیکر مجنون پای تا سر پیچ و تابی و با یاد غنچه و گلبرگش چون نرگس خسرو و لاله شیرین سر تا پای در آتش و آب گاه در تپهتبت و توحید راز و نیازی داری و گاه بر شاخ شبستان و کاخ و بستان ساز نمازی از ساز و سامان کهنه و نو که پول پول و جو جو توخته ام دامن کشانی و بر این باغ و بستان و راغ و درختستان که با وام و گرو اندوخته آستین افشان همه کارها پخش و پریشان درهم و برهم ریخته و تافته و بافت های دیرین را تار و پود بر هم و درهم گسیخته کشت و خرمندهبن شکار دزد و موش است و دشت و دامندهنو چراگاه آهو و خرگوش
