شمارهٔ ۱۴ - به یکی از دوستان کرمان نگاشته
یغمای جندقیپس از بدرود ری و آهنگ کرمان تاکنون که کمابیش ماهی دو افزون گذشته گزارش کار خجسته روزگارت بند گزندی از دل مهر پیوند نگشوده و نوید به افتادکار و تندرستی که سرآمد آرزوهاست رنگ تیره روزی و اندوه از آیینه جان مستمند نزدوده ندانم در راه از خورد و خواب و درنگ و شتاب بر سر کار و همراهان چه گذشت و پس از رسیدخانه خردمند و دیوانه و آشنا و بیگانه راه و رفتار و گفت و گزار بر چه روش و کدام منش پیمودند اگر چه رستگی ها و گسستگی های تو این این چیزها را بسته هست و بود و خسته کاست و فزود نیست و در پیش آمد زشت و زیبا جز با خواست خدایی که همه اوست و با اوست گفت و شنود نه ویرانی و آبادی یک سنگ است و گرفتاری و آزادی یک رنگ بیچاره یغما را که فرو شکیب و بردباری نداده و از بند اندیشه و پندار راه و رهایی و رستگاری نگشاده کی و کجا دل از چشم داشت کام گیرد و چگونه و چون بی نامه و پیام آرام پذیرد تا سرگذشت خود را نگارش آرند یاره نوردان گزارش کنند جانم همخوابه لب و روزم همسایه شب خواهد شد ناچار پژوهش و دریافت را نامه در مشت و خامه در انگشت کرده رنج افزای فرخنده روان می گردم که از گوشه و کنار نگارنده راست گزار و گزارنده درست نگار به چنگ آورده درستی و شکست آنچه هست نگارندگی کن و جان خسته روان را که در راه جستجو گوش وهوش بر این گفتگو است رامش زندگی بخش امیدوارم رهی را از نوید فرهی آگهی دهی و روز اندوه یاران را بی آنکه دلنگرانی دراز افتد هنجار کوتهی بخشی بدست باش که کاری به جای خویشتن است
