شمارهٔ ۲۵ - به دوستی نوشته شد
یغمای جندقیروز دل خوش که به کوی تو خبر داشت ز کار
کاو بجا ماند و من از بی خبری بستم بار
چه باری و چه کاری چه روزی و چه روزگاری روزی که مگوی و روزگاری که مپرس روز خوش آن بود که به فر دیدار مهر فروغت خورشید در گریبان داشت و روزگار فرخ آنکه بدان رخسار دل آرا بامداد رامش زیر دامان اینک با رنج جدایی و شکنج تنهایی چون نخجیر خدنگ خورده بهر کامم چشم دلنگرانی از پی و تن و جان را روی و رای در طوس و پای و پوی در ری ره از پیش و دل از پس کاری سخت دشوار است و شماری همه درد و تیمار
دریغ آن انجمن های رامش خیز که به دیدار یاران بهشتی آراسته بود و بگفت و گذار رنگین بهاری از آسیب خزان پیراسته بی سپاس لب و زبان گفت و شنیدی می رفت و بی پاس چشم و نگاه تماشا و دیدی گوش ها از گفت شیوا گوهر رخشا به آستین و دامن کشیدی و کام ها از غنچه گویا شکر به خروار و خرمن بردی راز مهر و پیوند بی پرده می رفت و ساز سازش و سوگند بی زخمه می خواست تن از خوان یکرنگی رنگین خورش داشت و جان از نای و نوش هم سنگی سنگین پرورش یکتایی رخت آشنا و بیگانه بر درهمی افکند و بی پروایی بار دانشمند و دیوانه بر خر همی بست جز من و دوست نبودیم و خدا با ما بود چرخ ستم پیشه و اختر رشک اندیشه به یک جنبش مژگان بر باد داد و از این تازه کیش که پیش آمد آیین آمیزش را بر ساز جدایی بنیاد نهاد
در این تیمار تنهایی و اندوه ناشکیبایی اگر فر دیدار سر کار خداوندی سیف الدوله دست نمیداد به رامش گفت و گزارش دل خسته جان و پریشان باز نمی جست هر آینه هوش را نام به رسوایی رفته بود و خرد را ننگ به شیدایی همه بر جای کلم خار در گریبان می رست و به جای لاله و خیری خس و خنجک از آستین و دامان می زاد هر که با تو نشست از همه بر خاست و آنکه بر تو فزود از همه در کاست گرفتار تو آزادی نجوید و ویران تو آبادی نخواهد مصرع نخجیر نامد در به چشم این گرگ یوسف دیده را
