شمارهٔ ۳۴ - به یکی از دانشمندان جندق نگاشته
یغمای جندقیسرکار موبد موبدان و گریزگاه نیکان و بدان را بنده ام و خجسته دیدار جان پرورش را از ته دل و بن دندان پرستنده بارها در باب نگاهداشت و غم خواری و همراهی و رهنمونی احمد نگارش ها کرده ام و کار بند سفارش ها شده اینک آغاز گردآوری گندم و جو و داد و ستد کهنه و نو است اسمعیل در ری و من در یزد و او با هزار کار پراکنده و درد بی درمان در آن سرزمین اگرش تو در کارها انباز و دست یار نباشی تن تنها کی گلش از خار و خار از پای بر آید زنهار به مهرش و گوشه کار گیر و دست پایمردی زیر بار آور احمد اگر چه به گفت و گواهی تو در چالاکی و زرنگی باد پران است و آتش سوزان باز با نیرنگ و تیتال مردم آن سامان در شمار پخته خواران و خام کاران خواهد بود خوشتر آنکه به خویشش وانگذاری و انجام این گونه کارهای گوناگون را که ده مرده کوشش و جوشش باید سرسری نشماری که پای بیچاره در گل و دست ناکامی بر دل خواهد ماند شعر
سپردم به زنهار اسکندری
تو دانی و فردا و آن داوری
گمان نزدیک به کار این است که تا چند روز دیگر اسمعیل از دربار گردون پیشگاه پادشاهی با کارهای ساخته و امیدهای پرداخته فرمان بازگشت یابد و به دستور روزگار گذشته رنج آزمای آن در و دشت گردد مرا هم از فرگاه بلند خرگاه خدایگانی حاجی امروز که بیستم ماه است پروانه مهر آمیز رسید که پس از انجام کارها که در دست است و روانت به ساخت و پرداخت آن پای بست از سامان یزد برگ و ساز جندق کن و حسینعلی خان را که گماشته من است در هنجار پیشکاری و کارگذاری از هر در استواری بخش
