شمارهٔ ۷۰ - به آقا باقر شیرازی ساکن فین کاشان نگاشته
یغمای جندقیپیش از اینت در کوی چراغ دوده مردمی میرزاحسن نامه نگار آمدم و دستان چرخ ازرق جامه و خاک سیاه نامه را هنگامه گذار آرنده را ستادن فراموش افتاد و فرستادن امروز و فردار بر ماه و سال آغوش گشود پوزش دیر ماندن را نیازمندانه رازی سرودم و بدان در فزودم پس از ماهی دو در همان مشکوی پرویزی که تلخش شیرین خیز است و زهرش شکرآمیز رامش خسروی جستم نامه بر جای دیدم و چون مرغ دلش رشته بر پر و بند بر پای سیم نامه که باز لابه لنگ است و پوزش درنگ به اندک فزایش پیرایه آغاز و آهنگ یافت در ری زنده ام و یاران را از در یکتایی پرستنده دو ماه یا افزون شد تا به درد زانویی نیرم نیرو و رستم بازو گرفتارم و به رنج درمان بازی چاره اندیشان روز گذار درد را پیوسته فزایش است و هر چه کرده و کنیم همه آلایش امروز با پایی گسسته رگ و پویی شکسته پی ساز بزم حسن ساختم و از هر اندیشه و هر کس با تو راز سخن مگر گوارش این زیبا چهره و گمارش آن شیوا گفت خسته تن را درمان دردی کندو از دامن شکسته جان طوفان گردی فشاند
اینک با رنگ خورشیدی و آهن ناهیدی دل می رباید و جان می فزاید جای سرکار نه چندان نمایان است که من گویم یا او جوید جان فرشتی دستگاهت در میان است و چشم بهشتی نگاهت نگران بی آزار دشمن رامش نیک بختی بین و دور از رنج چشم داشت تماشا اندیش دیدار دوست باش بیت
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سد سکندر نه ثابت است و نه حایل
امیدوارم فر این درمان یغمای رنج را فرمان راند و فرسوده جان و کاسته پیکر از کاوش سود ستایان روزه و پرهیز و پرسش زود نشینان گران خیز بر کران پاید روز به انجام رفت و گونه خورشید در پرده شام شد چشم از دید فرو ماند و دست از جنبش باز ایستاد بازمانده داستان به خواست خدای در نامه دیگر رانده خواهد گشت و در لب آن جوی با هر که دانی و خواهی خوانده خواهد شد شعر
