شمارهٔ ۸۳ - به یکی از دوستان نگاشته
یغمای جندقیدیشب اقبال الدوله با دو انگریز و سه شاهزاده در کوی آزاده راستان مهمان بودند و رهی به خواهش خود و فرمایش خداوند خوان و خانه ایشان را میزبان نه شما را سرافرازی من دسترس شد نه مرا دریافت دیدار شما و پرداز پیمان والی گام زدای بویه و هوس گشت چنان پنداشتم تو تنها رفتی و در بزم بهشت سورش داد خرام و رامش دادی گرفتاری های رهی را به زبانی خوش و سرودی نغز لابه راندی و پوزش نهادی امروز به اندیشه آنکه اگر نیز پیمان شما در پای رفت و جان مهر پروردت دریافت این نای و نوش را با ما خواست
امشب چشم گردون کور و دیده اختر دور به بوی آنکه در آن فرخ فرگاه غنجی سگالیم و به دست افشان و پای کوب پی بر گردن رنجی مالیم هنگام باران بدرود یاران کردم و تا پای پله بالاخانه پویه باد بهاران گرفتم جامه و جان تر آمده زار و نوان بر آمدم محمد حسن هر جا گمان داشت دویدن گرفت و از هر کس نشان پرسیدن شما را ندید و سراغی نیز نشنید فرسوده گام و نا یافته کام باز آمد و چون من با رنج دلنگرانی دمساز بازی چون بار خدا نخواهد از خواست ما جز راه بیهوده پیمودن چه کام آید و با چیردستی های سپهر و ستاره جز پای آسوده فرسودن چه دام گشاید گرفتم آمدی و در راه پویی و کام جویی فرگاه والی و آن رامش والا همداستان شدی با این ابر و باران و خلاب و خلیش راه گذران پای گسسته پی را نیروی گل مالی کوچه های ری کو و با رنجی چنان جانکاه رامش دیدار وی و پروای گمارش خون دل یا جام می کدام
