شمارهٔ ۸۹ - به یکی از نزدیکان خویش نگاشته
یغمای جندقیبرون از پرده چنگ و چغانه
دراز کیش چمانی و چمانه
تهی از ننگ افسون و فسانه
به خوشتر شیوه شیوا ترانه
سرایم بر سرودی دوستانه
مه مشکو چراغ انجمن را
توان بخشای جان نیروی تن را
بهار بوستان آب چمن را
فروغ خامشی تاب سخن را
بزرگ استاد خود ملاحسن را
که بارنامه نامی که به خرده خامی خامه بر دست پخت تیشه آذر و کارنامه کلک مانی راندی کلبه و کوی دوستان را که از در تنگی و ننگی کریچه درد و رنج بود و دریچه تیمار و شکنج به تاب روی نگارین و آب چهر بهارین نظم
باغ گل هشت کاخ مینو آورد
داغ دل هفت چرخ مینا افکند
روز جدایی را رازی گله انباز ساخته آمد و رزم تنهایی را غریوی شکیب او بار پرداخته آری بر این گفته گرفت نشاید و آزموده مردم را شگفت نیاید بهم آموختگان را هم چاره هم آمیختن است نه از هم گسیختن تنها نه تو آلوده این تیره گردی و فرسوده این خیره درد دام اندیش این تنگ زندانی و مشت آزمای این سخت سندان اگر نه آنستی که در یاسای من سوگند گرایان دروغ درایانند و گواهی تراشان گزاف سرایان پاک روان بزرگان را گواه آوردمی که از آن هنگام که استادی باد شتاب بدرود ری کرد و با درنگی سهلان سنگ جای در رامشگاه جی جست گاهی بدان خرم خرگاه و فرخ فرگاه که ترا پیوسته بار نشست بود و مرا گاه و بیگاه ساز گذشت سال و ماهی راه نجستم و باز ننشستم
