شمارهٔ ۹۳ - این نامه خطاب به دوستی است و مشتمل بر خوابی که نویسنده دیده
یغمای جندقیشب دوشینم به خواب اندر با سرکار سردار دیدار افتاد و بی هیچ پرده هنجار گفت و گزار آمد دانستم آن زنده جاوید مرده است و از بنگاه اهریمن رخت به فرگاه سروش برده بوسه بر دستش زدم و پرسش پوشیده ها را شستن گرفتم نخستین گفتم داستان زن خواستن آمد و به دیدارش بر چه مایه رامش انجمن آراستن گفت این فرمان ویژه زیست و فزود است و زاد و رود ریش گاوان از این زبان سود جویند و کون خران از این بد افتاد بهبود سورش سوک رنج است و تابش درد درد چون چنین شد آن به از پی چندان زیبایی نپویند و بالای موزونش را انداز چندین دلارایی نخواهند گلی را که غنچه سار از پای تا سر پوشیده باید چه دلبندی و از ماهی که چشم سیاهش گاهی به غمزه نگاهی نزیبد کدام خرسندی همان مایه که دیدارش دل نخراشد و گفتارش جان نکاهد رامشی خسروانی است و آرامشی جاودانی پرهیزش از بیگانه ناگزیر است و پیوند با خوی دلپذیرش ناچار اگر هنری نیز از کارهای زنانه داشته باشد گوهرش را پیرایه خواهد بود و شوهرش را سرمایه نباشد چیزی کم نیست و از پیوندش جای رم نه مصرع خوشتر بود عروس نکوروی بی جهیز
گفتم تا چه حد پایه زیبایی چهر باید و دارایی مهر فرمود به اندازه نخستین کوچ تو و پاک جفت طاق سرورت فلان اگر سر مویی دلارایی روی و تن آسایی خوی از این فراتر بود یار شهری خواهد افتاد و جز شوی مادر مرده دگران هم از او بهری خواهند یافت جای خورشید بهر روزنی است و نشست گل بهر دامنی هر دو بر این بخشایش ستایش آرید و خاک نیاز به گونه سپاس آرایش کنید اگر همه بر کیش شوخی شما را یادی از زن رود و سیمرغ اندیشه را با این دو دانه دردانه انداز ارزن نام هر دو از یاران دایره برون خواهم زد و در جرگ ماران بایره سرنگون خواهم آویخت
