شمارهٔ ۹۴ - به دوستی نگاشته
یغمای جندقیمن و دل را تن و جان برخی جان و تن تو نامه زیبا نگار که خامه شیواسنج اکبر خانش به دوری قاسم خان و نزدیکی دردسر و گزند تنهایی و درخواه دیدار مینو سارت نگار آورده بود از در دید و دانست چشم سپار و گوش گزار افتاد فرد
جز نباتی کلک شهد آمیز شیرین گفت وی
از یکی نی تنگ ها شکر که یارد پرورید
اگر خرده سنجان و آهو اندیشان بار آن انجمن جویند و سخن گویند جز این نخواهد بود که اندک پس و پیش است و برخی سخن ها نه به جای خویش این مایه آهو و خرده خواری پژوهش و سزای نکوهش نیست بر هر نگارشگر و آفریننده کمابیش این مایه آک توان جست و دست توان سود ولی با این همه پندارم پراکندگی های سر درد دوری سرکار خان و آسیب تنهایی و تلواس رفتن یا نرفتن تو سرکارش را دل آفریدن بشکست و دست پروریدن برتافت زیرا که بارها از لب و دهانش شیرین تر از این گزارش ها شنیده ایم و خامه و شستن را رنگین تر از این نگارش ها دیده نگاشتن را بنوره اگر این پای و پی افراشته بود و گفت و گزار را بر این ساز و سنگ بنیاد گذاشته هر آینه خودخواه را خارخار خرده گیری پیرامون نهاد نگشتی و اندیشه خام یا پخته و ژاژ یا سخته از دل بر زبان نگذشتی قاسم خان که پیشانی رامش بود و بازوی آرامش از پی کاری روی در بیگانه و پشت بر آشنایان کرد و دوری دیدارش به دستی که بهره دوست و دشمن مباد دردی دیرپای و رنجی سخت بازو بر این سر بی سامان و جان خسته تن انگیخت اینک تنها و رنجور بر پهلوی جان سپاری افتاده ام و فر دیدار روان پرور را که بزرگتر آرمان است و دردها را همه درمان دیده بر در گشاده مصرع چت زیان گر به سرم رنجه کنی گامی چند
