شمارهٔ ۹۸ - به یکی از دوستان نگاشته
یغمای جندقیقربانت شوم نه مرکب دارم و نه قلم نه دل انشا سازی نه دست املا طرازی نه حواسی درست نه حضوری صافی در این صورت چه توان نگاشت و به کدام وسیلت سرایر دل که روانش همدم و زبانش محرم نیست در میان گذاشت بر فرض محال که روان در نگارش یاری و بنان در گزارش دستیاری کرد آنچه تعارفات مترسلان است و تکلفات متعلقان گفته خواهد شد و چهره مراد در پرده کتمان نهفته خواهد ماند بیت
بازگشتم زآنچه گفتم زانکه نیست
در سخن معنی و در معنی سخن
به شوقی لایق آمدیم و به حسرتی فایق رفتیم خوشا حال ارباب توحید و اصحاب تجرید که به وصل خیالی شاکرند و به ارتباط ارواح از اختلاط اشباح فارغ بیچاره من که تا دیدار مرغوب در نظر نباشد و مطلوب در محضر گویی هیچ آشنایی ندارد و خانه مطلق روشنایی بلی مجلس بی شمع را چندان فروغی نخواهد بود و هر که جز این راند الا دروغی ندانم نور چشمان عزیزم میرزا عبدالله و آقا علی را عرض سلامی برسرای از سعادت دیدار ایشان هم محروم ماندیم و حضرت شیخ را همه کشتی بر خشک راندیم مصرع رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
