شمارهٔ ۱۱۸ - به حاجی محمد اسمعیل طهرانی نگاشته
یغمای جندقیسرکار حاجی را از همه چیز رستگانیم و بی همه چیز از بستگان روز گذشته شامگه راهنمای راستین رازگشای راستان استادی شباهنگم مژده داد که پیش پوی جویندگان و پیش جوی پویندگان با همه بی نشانی از تو نامی بر زبان رانده و از در مهربانی نه اندیشه کاری با خویشتن خوانده اختر بختم از این خوش نوید با همه مهر سوزی و تیره روزی تاب رخشندگی افزود و مشت خاکم بدین فرخ امید با همه نیستی آب چشمه زندگی پرداخت اگر اندیشه این بنده به خواست بار خدا بر خواست بار خدا پیشی نجست و نیروی مرگ پولاد پنجه بر بازوی آبگینه گوهر جان دستی پیشی نیافت روز آدینه که نوبت آزادی است همراه بزرگ استاد خویش یا خود تنها سیم سیاه جان و خاک تباه تن را به فر زمین بوس فرگاه درویشانه شرم توده کیمیا و داغ سوده توتیا خواهم ساخت چون خانه تاریک است و هنگام دریافت همایون دیدار نزدیک دراز درایی را که جز زیان رامش و انگیز تیمار سودی نیست بر کران مانده اگر رازی و نیازی هست هم در بزم بار دل به زبان بی زبانی راز خواهد گشود و باز خواهد نمود مصرع من چگویم یک رگم هشیار نیست جاودان جان را از آن در دیری و دوری مباد و دیده و گوش را از آن گفت شیوا و روی زیبا کری و کور
