شمارهٔ ۱۱۹ - به دوستی نگاشته
یغمای جندقیبندگان بیگلربیگی پندارد از تیتال و چاچول بازی مرا ریشخندی می فرماید و همین مایه که هفته و ماهی خامه در انگشت آورد و خم اندر پشت درویش نخست و شفیعای دوم خواهد گشت سرکار مادرش که از در دیده و دانایی و بود و بینایی پیشوای روان پروران است و بیش دان هنر گستران همی نامه و پیام دواند که فرزند مرا بهتر از دگران پاسداری کن و سخت تر از روزگار گذشته تیاقدار شیوه آموزگاری زی و همچنین آزاده راستان شاهزاده راستین بهاء الدوله بارها در این کار کاربند سفارش های ژرف و استوار است دو سال افزون همی رفت تا درین شمار و روش شب سپر و روزگذار با این همه کوشندگی های پدر و جوشندگی های مادر ولابه درخواست من چون خدای نکرده خامه را چاک در زبان و نامه را خاک در دهان در آب و گلش گوهر دانایی نیست و در جان و دلش فر بینایی پهنه آموخت و اندوخت تنگ است و زبان و پای توانایی لال و لنگ بار خدا را ستایش فر و شکوه شاهزادگی هست دید و دانش که سرمایه آزادگی است گو هرگز مباش بیت
اگر روزی به دانش بر فزودی
ز نادان تنگ روزی تر نبودی
