شمارهٔ ۱۶۴ - به یکی از فرزندان خویش نوشته
یغمای جندقیگرامی فرزند غوغا را پندها سرودم و راه ها نمودم مگر از تلواس بریدن باز آید و به هنجار پیوستن فراز همه آب به هاون سودن افتاد و به باد به چنبر پیمودن از کاوش دوستان دشمن رو و آسیب این جور توان پرداز نه چندان هراسان است که به جز اندیشه گریز راهی داند و مگر انداز پارس و پرداز خراسان گریز گاهی داستانی شگرف و افسانه شگفت است که چنین بیچاره هیچ آزار که با هیچ چیز و با هیچ کس کارزارش نیست به گناهی که جهانی به پاکی دامانش گواه است آلوده کرد و از کند و کوب و بند و چوب که سرکار سردار با همه سنگدلی ها باری درباره گناه پیشگان تباه اندیشگان سزاندید و روا نداشت فرسوده آید
فریاد که روزگار بدخواه هنرمندان است و مردم روزگار صد چندان فرزند من پند بشنو و کار بند اگر نه پشیمانی بری و پریشانی بینی جز با برادر خود نشست و خاست مکن و با هیچ یک از این گروه که از بیرون یار رنگین اند و به دورن اندر ما زهرآگین درست و راست مزی پای درنگ فرا دامن کش و هر چه از خداوند پیش آید گردن نه راز خویش از بیگانه و خویش نهفته دار و نیک و بد آنچه از این و آن نیوشی نا شنفته انگار زبان از نکوهش دوست و دشمن درویش کن و پیوسته در بند راست کردن و درست آوردن رفتار و کردار خویش باش پاس دلخواه خداوند و سپاس نان و نمک وی را پس از بندگی و پذیرش فرمان بار خدای بر همه کاری پیشی ده و زبان را همه جا و همه هنگام نگاهدار اگر تلخی از کسی شنوی ترش منشین در گفتن بیش از آنکه گویند بس خمش کن باراستان جز داستان راستی مسگال و از گفت نا استوار خاموش و لال زی همواره با بهتر از خویش انجمن کن و با هر کس از در دانش و بینش از تو بیش سخن ران
بار خدا را بر هر منش و روش که باشی فرامش مکن و در خورد تاب و توان از پی خرسندی او کوش زیرا که هر که ویش گرامی خواست کس خوار نیارد کرد و خوار او را نیز هیچ آفریده ای گرامی نتواند داشت مصرع هم چنان میرو که زیبا می روی
