شمارهٔ ۱۶۵ - به دوستی نگاشته
یغمای جندقیمژده بازگشت سرکار از کشت امیر کلا ودشت پازدار که به خرمن ها بهار است و به خروارها نگار آویزه گوش و پیرایه هوش آمد با آنکه نوبت شام بود و دراین پهنه پهناور که همه راه بر بند چادر است و کمند آخور جستجو تنگ و بی هنگام چست برجستم و تنگ کمر بسته جستن را دو اسبه آماده شدم و جستن را بر یک پای دو اندکی ایستاده تا پاسی از شب برفت پی سپار نشیب و فراز بودم و پیاده بر نرم و درشت دشت و بیابان در کارتک و تاز به هرکس رسیدم پرسیدم جز ندانم و راهنمایی نیز نتوانم پاسخی در گوش نیامد و هیچ پای مردم دستگیر ایندل یاوه کوش و جان بیهوده جوش نیفتاد خسته و ناتوان مانده و نیم جان ناگزر در کاشانه ازکاشان که هرگز بدان نرسیده بودم و خداوند خانه را نیز ندیده رخت بنهادم و کمر بگشادم بامدادان به دستور شام گذشته و اندیشه کامی که بود گام در تک نهادم و پای شتاب برگشادم بهر خانه راهی کردم و در هر چادر نگاهی مصرع دیدم همه هست آنچه می باید نیست
تا نزدیک پیشین چونان که روز پیشین راه رفتم و به پای گسسته پی خاره و خار سفتم چه سود که هم چنان با همه جویایی باد به چنگ است و پای به سنگ از کوشش من کاری ساخته نیست و باری پرداخته نه خوشتر آنکه پای هرزه درای در دامن کشم و بندپای فرسای جدایی را چون روزگار گذشته گردن نهم تا کی بار خدا این گسسته پیوند را پیوستگی خواهد و جان خسته روان را از بند گزند و گرفتاری رستگی بخشد اگر درکوی مینو بزم سرکار والا سیف الدوله به دستور آن سال ها ساز دیدار آرند و راز گفت و گزار انجمن آمیزش را روشی در خور خواهد رست و دل های درد فرسود به رامش و آرامش پرورش دیگر خواهد زاد مصرع هر چه فرمان تو باشد آن کنیم
