شمارهٔ ۱۶۸ - به یکی از بزرگان نوشته
یغمای جندقیکمترین بنده خاکسار امروز از تجریش گامی فراتر نتوانست رفت هیچم آگهی نیست که از آن ماه خرگهی نامه و پیغامی آمد یا چون روزهای نخست روندگان را دورباش نگهبانان دام گردن و بندگام بود سه روز از این پیشم پیک فرخ پیام سرکاری به مژده دیدارت امیدوار فرموده تا بدانم آن خورشید آسمان مهربانی و جمشید تختگاه کشورستانی کی سایه مهر پروری بر این مشت خاک خواهد افکند و کجا داد دل ستم زدگان خواهد داد همه هنگام از بام تا شام دیده بر راه داشتم و تن خاک گذرگاه ندانم این گل که سرمایه آب و رنگ هزار بهار است و زیب و آرایش صد نخشب و خلخ نگار کی خواهد رست و جان اندوهگین کجا از بند چشم داشت و دل نگرانی خواهد رست در خواست چاکر خاکساران است که دمی دو بیش از جنبش رهی را مژده رسانند که چهار اسبه رخش مهرستام ماه خرام را در پی افتم
