شمارهٔ ۱۷۱ - گزارش خوابی که یغما دیده
یغمای جندقیشبی در خوابم مردی کوسه کوتاه بالا لاغرسیاه چرده پشمین چوخایی فرومایه در بر و کهن شالی از پشم شتر بر سر و کمر فراز آمد و سوگند آغاز نهاد که من آن دیو مردم فریبم که به دستان من آدم از بهشت آواره شد و فرزندان او در چنگ نیرنگ من بیچاره اند پیش پویان را راه زنم و پیروان را در چاه کنم گفتم هر که خواهی باش و هر چه خواهی کن با من چه گویی و از من چه جویی
گفت خواستم بدانی کیستم و از پی چیستم با آنکه راه زنیم کار است و چاه کنی شمار ترا پندی سرایم و راهی نمایم اگر کاربندی پایت از گل بر آید و بندت از دل گشاید
نخستین پاس هوش کرده برگفتاری گوش بستم تا در دوستی چه دشمنی آرد و در جامه راه نمایی کدام هنگامه راه زنی سگالد گفت زنهار گرد گیتی مگرد و دامان پرهیز از آلایش هر چه در اوست در چین تا مرا بر تو دستی نماند و بنیاد خداپرستی را شکستی نخیزد گفتارش را به راستی انباز دیدم و اندرزش به درستی دمساز لختی از پراکندگی باز آمده گفتم از این گفت چنان بینم که تا مرد آلوده این گرد و فرسوده این درد نگردد ترا بر او دستی و پیمان خود سوزی و خدای سازی وی را شکستی نیست گفت آری جز بدین گناه از افسون من تباهی نکشد و در دیوان کرد و کارش نامه سیاهی نخیزد همانا شنیده باشی پاک پیمبر که درود بار خداوندش بر روان باد فرمود دوستی و پیوند کیهان سر تباه کاری هاست و بند گردن رستگاری ها بیت
