شمارهٔ ۱۷۴ - به حاجی محمد اسمعیل طهرانی نوشته
یغمای جندقیآقای راستین حاجی محمد اسمعیل چهارم ربیع الاول است در آستان علی بن موسی سلام الله علیه کور وناشناخت برای صد هزار زحمت و نواخت چهر خاکساری بر زمین و فرق مفاخرت بر چرخ برین دادم پاک یزدان را ستایش و سپاس که این انجام هستی و آغاز پستی با کسی کارم افتاد که اگر من او را نشناسم معرفت او درباره من و عامه آفرینش تمام است سالی اوباش شیراز حاجی عبدالوهاب نایینی را که باران رحمت بر او باد به تحریک دشمن های او در لباس تجارت به مهمانی خواستند و پیش از آنکه بزم به وجود وی آذین پذیرد تنی چند لولیان خیل را مست و شنگول کرده با اسباب لاغ و سرود آماده داشتند چون باز نشست و کلفت تعارفات برخاست فواحش با ضرب و اصول و صوت و سرودی که مطلوب و معهود ایشان بود به مجلس درتاختند یکی که از همه به خلق و خلق برتری و بهتری داشت دل می رود ز دستم را به آهنگی دلنواز بر کرده پای کوب و دست افشان زی جناب حاجی خرامیدن گرفت بغل واری بدو مانده این فرد را سراییدن
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
چون بدینجا رسید حاجی علیه الرحمه سری بالا کرد و بدان نگاه که ارباب نظر شناسند در وی نگریست لرزیدن گرفت و بر سر گشت و مدهوش افتاد پس از معالجات گوناگون به خود باز آمد و شیون بر ساخت که اینجا کجاست و من کیستم و این حالت چیست و بر دست آن جناب بازگشتی نصوحانه کرد و ثانی رابعه شد
