شمارهٔ ۸
یغمای جندقیرسید همایون نامه سرکاری بزم دوستان را مشک به خرمن و گوهر به دامن ریخت نوید تندرستی کلید درهای امید گشت جان به مژده در آستین و پیشانی به ستایش و سپاس یزدانی به آستان نهادم پرسش و روزگار دوران نزدیک و بریدگان پیوسته فرموده ای پیداست روز آنکه جدا ماند و با رنج شکیب سوز تنهایی آشنا چگونه و چون خواهد بود آن مایه هست و بود که دریافت دیدار جان افزای یار از بار خدا جوییم هست و پس آسیب گسستگی که با غوغای رستاخیزش پیوستگی هاست تیماری نیست ندانم این شب دیر انجام را کی بامداد خواهد رست و این بست گران نشست را که با مرگ ناگهانی دامن به دامن بسته از کجا گشاد خواهد زاد
