شمارهٔ ۱۷ - به میرزا احمد صفائی نوشته
یغمای جندقیاحمد نامه دلخواه که نوشته فرزندی هنر را همراه بود تماشاگاه دیده و تیمارگاه دل افتاد زبان را ستایش سرود و روان را سنگ آسایش گرفت روزی که خاست بی نشست خسرو غازی خاک خواری بر سر اورنگ جمشید و افسر کی ریخت تاکنون که نشست بی خاست شاه جوان بخت سپهر تخت مرز ری را پروین پایه و خورشید پی ساخت هشت نامه نگاشته ام و فرستادن را به سر کار فرزندی خان باز گذاشته او نفرستاد یا آرنده نداد مرا گناهی نیست و بر راستی این گفت چون بار خدا که پیدا و نهان را آگاه است گواهی هست چنین هنگام با چنان هنگامه کی دل انداز فراموشی کند یا خامه دمساز خاموشی گردد خرید خانه و اندود بن تا آستانه همایون باد وبدشگونی را هزار ساله رخت بخت از کاخ و کریاسش بیرون فرد
آشانه باز است به بومان ندهم
صد چیست به صد هزار تومان ندهم
آن دو سه تنگ خانه و ننگ لانه که از در کوی تا لب جوی درهم بسته اند و با دیوار ما پیوسته اگر آسان دانی و ارزان توانی پای امید در نه و دست خریدفرابر هر چه فروشند بستان و هر چه باشد در کوب به شخم و شیاری دهقان پسند بر کاو ودیواری بلند و خدنگش پیرامن کش و به هنگام خود گل های رنگین و بیخ های برومند و شاخ های شکوفه زا در نشان و دری نغز وگلمیخ آجین از سوی بیرونی که هنوز ویران است بر نهاگر پاگاه و بهاربندی باید نیز از این سر نزدیک بیرون خانه زمینی بی کژی و کاست جدا کن دیوار و ستون آخور و اخیه چندانکه سزاوار است سخت و ستوار به دید و دانست کارشناسان با سنگ و آجر و خشت و گل بنوره و بنیاد افکن و به جایگاه خود خوب و آزاد در پوش و در آشکوب دویم تالار بالا خانه و مانند آن در خورد گنجایی و در بایست بر افراز پله و راهرو از کریاس و در و پنجره روی در باغ برگشای تا ترا مهمان سرایی بساز باشد و میهمان را نیز تماشاگاه و چشم انداز کاری است کردنی و باری بردنی
