شمارهٔ ۲۸ - به میرزا حسن مطرب پسر ملا عبدالغنی کاشی نگاشته
یغمای جندقیقربان دیده پاک و دامن پاکیزه ات شوم خطاب رحمت نصاب همایون زیارت شد شاخ امیدم گل کامکاری شکفت و باغ مرادم سبزه امیدواری دمید آنچه فرموده اند بجا و سزاست و شایسته روا از جهت ما نقصان و از طرف دوست همه کمال است از آن جانب همه هدایت و از این سو همه زوال زهی بی دولتی که دوست نزدیک و ما دوریم و یار در خانه و ما مهجور یعقوب از چهل منزل راه بوی پیراهن شنید اگر این خاکسار تبه روزگار از ده قدم فاصله از نکهت جان پرور و مبارک حضورت آگاه نشوم هر آیینه جمادی زکام زده خواهم بود
مثل سید حسین نام ذاکر دختری زینب نام را دوست می داشت زینب هم به اقتضای کشش های محبت به سید التفاتی داشتند مجلس روضه که برپا می شد زینب روبروی منبر می نشست که مقابل سید باشد زینب برادری خیلی ناقلا و گردن قوی داشت در پهلوی منبر منزل می کرد و چشم از این دو مادر مرده بر نمی داشت سید بیچاره روضه می خواند اشارت به زینب می کرد و می گفت زینب جان می دانم می خواهی دست به گردن حسینت در آوری اما از این شمر حرام لقمه می ترسی
بعینه حکایت من حکایت سید است او اگر یک شمر داشت من پنجاه شمر دارم به جلال قدر خدا و به وجود مبارک قسم آسوده ام و خاطر جمع می دانم مرا به جا آورده است و بد خیالی نخواهد کرد نواب اشرف است خدا جان این بنده را تصدق ایشان و شما هر دو کند و وسیله بسازد که از دست این طایفه جنس دو پا زودتر خلاص شویم قربانت بگردم از این مردم بدخیال هرزه بهتان تراش بترس به محض اینکه یک بیچاره فقیر بخواهد دو کلمه به آقای خود سخن کند و عرض نیاز نماید صد هزار تهمت می بندند بی آبرویی ما قابل آن نیست که اعتنایی به او باشد از سرکار شما اندیشه مندم فرد
