شمارهٔ ۲۹ - به حاجی محمد ابراهیم استرآبادی نگاشته
یغمای جندقیفدایت شوم مدتی است خطابی از سرکار فروغ افزای چشم و سرور بخشای دل نگشته همواره دیده در راه بود و روز خاطر به دل نگرانی سیاه که آیا در این قضیه عام که عموم بلاد را پای فرسود گزند کرد و جان پست و بلند و خوار و ارجمند را سر در کمند نیستی و هلاک بست بر سر کار و بستگان چه دست داد بر هر بوم و بر پوینده بودم و از هر بام و در جوینده تا دو روز پیش از این سواری دراز ریش کوتاه چانه فراخ دوش پهن شانه زود جنگ عربده جوی چشم تنگ آبله روی دیر پای دور علالا چرند درای بلند بالا پر عبوس هیچ خنده دماغ گنده مغز کنده از در صورت همی گفتی زال سیستان است یا پوردستان وارد سمنان شد و آرامگه در سرای میدان جست
دوستداران به حدس و قیاس و نه علم و شناس گفتند سواری بدین سیاق و شمایل با یراق و حمایل نه از مرز خراسان و عراق است همانا از پهنه خوارزم و قبچاق است لرزلرزان و ترس ترسان با صد اعوذ و ان یکاد پیش رفتم و به تشویش هر چه تمام تر گفتم خیر باد از کجایی و از چه جا آیی گفت از روستای گرگان گفتم از دوستان چه خبر گفت از خردان یا بزرگان گفتم مقصود سلامت و صحت حاجی است گفت سالم و ناجی است گفتم بستگانش گفت رستگانند گفتم پیوستگان گفت از بلاجستگان گفتم ایشان را خود به چشم دیدی به خشم گفت دیدم گفتم به زبان خود حال جستی گفت دراز مکش از دگران پرسیدمگفتم بر صدق مقالت چه نشان است گفت کوتاه کن وثاقش در سرای محمد تقی خان است گفتم تمنای بیش از این بیان است گفت خاموش زی پسر عمش در دامغان است گفتم گفته زیاده کن و شنفته اعاده باد به حنجر افکند و دست به خنجر برد عقد کلام گسیختم و دو پای دیگر وام کرده چارگامه گریختم و گفتم هیهات هیات شیطان داری و کلام رحمن آثار عزراییل و اخبار جبرییل
