شمارهٔ ۳۵ - از قول مادر جلال الدین میرزا به فخرالدوله نگاشته
یغمای جندقیگمان رفتن جان شد مرا یقین که تو رفتی
نعوذ بالله اگر جان رود چنین که تو رفتی
این چه سفر بود و کدام گذر که شهر سفینه بی نوح افتاد و خلق غالب بی روح ری آسمانی بی خورشید شد و ارک ایوانی بی جمشید خانه مشکوی بی شیرین است و کوی باغی بی لاله و نسرین دیده ها دور از آفتاب جمالت ابری همه باران است و گونه ها از خراش ناخن و تراوش خون روضه لاله کاران قطعه
می کشم عشق و می ندانستم چیست
می کشم بار و می ندانستم کیست
گر عشق آنست چون توان با او بود
ور یار این است کی توان بی او زیست
نه روز از شب دانم نه شفا از تب شمار دیده و دل همه با اشک و آه است و گذار آه و اشکم همه بر ماهی و ماه ولی از این چه سود و از آن چه خواهد گشود فرد
آه آتش زای من با باد استغنای او
چون چراغ بیوه زن در رهگذار صرصر است
