شمارهٔ ۶ - داستان زادن «معصومه»
یغمای جندقیجوانکی از پیرزادگان بیابانک خواهری داشت معصومه نام میان این خواهر و برادر شیفتگی های لیلی مجنون بود و فریفتگی های عباسه و هارون معصومه شوهر خواست آبستن گشت هنگام زادن رسید درد بار نهادن دراز افتاد
پندار مرگ بر زیست چربیدن گرفت شب هفتم آغاز خروس خوان شکم از بارزادن باز پرداخت برادر آگاه گردید دامان به سنگ های درشت بر انباشت تازکوی و برزن گرفت بی آنکه سرایی از میان افتد یا دری برکران یابد
به نیروی پنجه به بازوی مشت
فرو کوفت درها به سنگ درشت
ز آوای درها و آشوب سنگ
ز ماهی به مه شد غریو و غرنگ
چه درها که از زخمه درهم شکست
چه سرها که آسیمه از خواب جست
زن و مرد پیر و جوان هاج و واج
گریزان به دهلیز در از دواج
یکی گفت دارای ری کینه خواه
مگر تاخت زی شهر خاور سپاه
دگر گفت ناید ز شه این ستیز
به ماهی زمه رست این رستخیز
ز هر خانه غوغا به خورشید و ماه
که خود کیست این جنگی کینه خواه
چه کین توخت گردون پیروز چنگ
