شمارهٔ ۱۱
یغمای جندقیامیدگاها این سال ها که اسمعیل در سمنان بود نامه به هر کس نگاشتم کفالت بدو گذاشتم تا زودتر برساند و پاسخ نغزتر بستاند این هنگام که به ری فرمود معلوم شد ده دوازده نامه که به سرکار آقا نگارش رفته در پای برد و عمدا ارسال نداشت ایراد کردم تا سر مخالفت دانسته گردد از قرار تقریرات سرد و خامش هویدا گردید که از شمار رنجشی دارد و این حرکت بدان بوده تا من نیز برنجم و بدگمان گردم و با وی در مخالفت همداستان شوم زبانی آزارش نمودم که پیمان من هزار خصومت با ایشان شکسته نگردد از کج پلاسی باز آی و تجدید صفا کن و سرگرانی های ماسلف را معذرت جوی ولی نشنید و خشونت کرد روی از او برتافتم
احمد و میرزا جعفر و حاجی میرشاهمدد و اسد بیک نیز با من موافقت کردند از همه دلتنگ شد و احمد را به صراحت دشنام زن و مادر داد و بر سر میدان کاه فروشان جار کشید که بومی و گذری بدانند که من با دوستان یغما و لوطی های پایتخت او دشمنم و با دشمن های دوست احمد او را ملامت کرد سقط و دشنام از سرگرفت و خواست او را بکوبد حاجی شاهمدد و اسد بیک به رسم شفاعت برخاستند ایشان را نیز بی محابا دشنام داد گفتند تکلیف ما چیست سکوت از باب احترام تست گفتم این بار اگر بی حیایی کرد و پاس عزت خود نداشت و به دستور گذشته آقا را بی دین خواند و مرا زندیق گفت و با احمد و شما هرزگی کرد برابری و مکافات به مثل رواست
