شمارهٔ ۴۳
یغمای جندقیفروغ دیده و چراغ دوده فلان را دوده دولت دید به دو دیده صولت دود رمد مرساد از شکست مکاره تند رستم و فراخواه همت کار معیشت و بار معاد را با همه سستی چست کیش تو خوشتر که روزگارت بی حیله گری صرف پیله وری است و اختیارت بدل موی فروشی و تفسیله خری کاسب حبیب خداست و طبیب دوا رنجش مایه گنج است و زیانش خوشتر از سود
مردانه باش و فرزانه زی اندوز دانش و آموز هنر را جز پرچمه شیخی ثمر نزاد و گوهرت را جز دعوی بی معنی خطر نرست و خود را هر دو از جوشش گسستی و از کوشش خستی و باز همانی که هستی
شیخ را دیدم و گفتم مگر از عهد قدیم
قدری به شده ای باز همان است که بود
مگر عنایت پاک یزدان است که از هیچ عالم و از نوح آدم ساخت درین حرفت مکانت دهد و بدین پیشه که امانت و دیانتش لازم فرفطانت بخشد جز شوق چیلان گری و ذوق یابو پروری از تو هرگز چیزی ندیدم و انگیزی نشنیدم اگر کوب آهن قفل مرادی گشادی یا تیمار یابو بال مرا می نهادی مطرقه بایستی از ترک فرقد سندان کند و دندانه ماه نو را دندان شکند که گاهی گزافانه تذکار شوقی به دیدار ما نیز نیرزد
تا توانستم ندانستم چه سود
چون بدانستم توانستم نبود
وقتی میرمیش مست شیر را در استیصال ری به در استقلال خاور کس فرستاد که در مشتاق دیدارم و مفتون گفتار یا به رحمت تشریف فرمایی کن و یا فرمان زحمت افزایی ده گفتی آن روز که رغم دولت را تو میر محاصره بودی و من شیر مشاجره قوام مغالبه را ساز مراودت کردمتا ز مسافرت آوردی به آذوقه برگ مراسلت کردم به مضایقه ترک مجاملت گرفتی تا میری توتیپای فنایی خورد و شیری من فطرت روباهی گرفت
