شمارهٔ ۱۴۴
از بنگه خود پی به خدا گم نکنی رسم و ره عشق از هوا گم نکنی درهات بروی از پس و پیش است فراز هشدار که سوارخ دعا گم نکنی

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
از بنگه خود پی به خدا گم نکنی رسم و ره عشق از هوا گم نکنی درهات بروی از پس و پیش است فراز هشدار که سوارخ دعا گم نکنی
فدای هر دو روز آدینه است به کیش دیرینه رخت به جایی آوردم بیت کز خیال تو بهر سو که نظر می کردم پیش چشمم در و دیوار مصور می شد خواستم پس از صرف قلیان از درب دولت راه صحرا سپرم و ساما...
دردسر می دهدم رنج خمار ای ساقی پای نه پیش و بزن دست به کار ای ساقی پی خونم سپه انگیخته گردون به فراز کردم از ساغر و پیمانه حصار ای ساقی بزم شد وادی ایمن و گرت آتش طور باید از باده ...
گر نفس جنون ار گهر فرهنگی تا نامت به عشق برنیاید ننگی این مرتبه را دنگی و شوری باید من گویم و خود تو نشنوی شوردنگی
خواستم از غوغا کار آشوب را پرسشی آرم و افسرده روان را از آشوب جدایی و غوغای تنهایی آرامشی سازم هنوز لب نگشوده و این سر بسته راز را در میان نهاده افسانه بند وچوب و کند و کوب خود آغا...
محمل از شهر به در می برد امروز کسی از جرس کم نه ای ای ناله بر آور نفسی کاروان غمت از کشور دل دور افتاد حق صحبت چه شد ای سینه بجنبان جرسی گرددم چشم تو در چنبر زلف از پی دل آن چنان ک...
آن روز که آدم به تراب اندودی از آینه بر چهره حجاب اندودی پنهان نه ای از دیده بهر روی که هست بیهوده گلی بر آفتاب اندودی
جناب شیخ کاغذی که پسرم از ولایت فرستاده بود شما به آقای علی پیشخدمت سردار کل عزیز خان سپرده بودید بهمان مهر و نشان امروز به من رسید گویا به علی اکبر بیک جندقی و علی نام که خود هر د...
دل از لقای تو گفتم رسد به تمکینی سپند بر سر آتش نیافت تسکینی بریدم از همه یاران و نیست ای غم عشق گریزم از تو که از دوستان دیرینی مرا که صبح به مهرت ز شام تیره تر است از آن چه سود ک...
هشیارانت خوار نهند از مستی بالا دستان به پا زنند از پستی بی دولت نیستی در آن عالم کل کل عالمی تا هستی
امیدگاها در گوشه نامه سید نامی از این بی نشان بر زبان خامه گوهرفشان رفته بود مصرع ماکه باشیم که اندیشه ما نیز کنند باز خانه سرکار آباد که به پاس آشنایی بیست ساله و آمیزش نیم روز از...
دردسر می دهدم رنج خمار ای ساقی به سر پیر مغان باده بیار ای ساقی می مباح است به فردای قیامت گویند شب غم نیست کم از روز شمار ای ساقی ته پیمانه مستان به من افشان که سحاب داد فیضی که ب...
از نوش لبش حدیث خال افکن طی با خال مگوی از لب جان پرور وی زین هر دو یکی جوی که نایی محروم هم از خرمای بصره هم گندم ری
چو گیری جام رامش کامرانی سراید با سرود خسروانی برآرد روزگارت از سه لب کام لب یار و لب جوی و لب جام سرور مهربان چنان پندارم یک نامه به شما نگاشته ام و گزارش کار خود را در میان گذاشت...
شد فاش در آفاقم آوازه شیدایی معروف جهان گشتم از دولت رسوایی خیز ای دل دیوانه کز بهر تو می گردند ویرانه به ویرانه طفلان تماشایی وقت است که خون گردد بیم است که خون گریم دل از ستم تنه...
با عارف مغز خواره صوفی حالی با عامی پوست باره مفتی قالی آن کیسه بر این فال کش آمد به خلاف تو هم دزدی و هم رمالی
فرزانه فرزند من خواستم بهره یاب دیدار همایونت گردم از بیم آنکه مبادا از نخجیر به شکار فرموده باشی پای پویه ور نیروی جنبش نداشت به ناچار خود در میانه راه درنگ آورده فرزندی میرزا جعف...
نبستم از چمن طرفی به کام دل پریدن ها خوشا در حلقه دامی به ناکامی تپیدن ها رفوی خرقه ناموس عقلم ساخت دیوانه دریغ ایام شیدایی و پیراهن دریدن ها نخواهم غیر خار از تربتم روید پس از مرد...
نشانی تا مرا از استخوان هست شماری با سگ آن آستان هست
خود کجا آن جسم نغز آن جان پاک ای ذوالجناح جای جست از پشت زین بر روی خاک ای ذوالجناح وقت جان دادن به بالین اندرش مادر نبود چهر و چشم از خاک و خون گردش که پاک ای ذوالجناح خورد دلسوزی...
دل چو سنگش زین سرشک لعل رنگ آید همی بنگر اینگی کز لعل سنگ آید همی می به نکشم باز پای از راه آن دل در بهر پی صد رهم گر سر به سنگ آید همی راست خم شد پشت از آنمژگان مرمرا خود کمان هرگ...
تا دیده همی نگه به دست تو گماشت دیباچه به خون دل ز دست تو نگاشت خوشدل خورو خون ریز مریزاد آن چشم وان دست که این حنا به دست تو گذاشت
روز گذشته هم از اصغای الفاظ کتاب کریم گوش را پیرایه و از استیفای معانی آن کریم کتاب ها هوش را سرمایه نرست تو فارغی و به افسوس می رود ایام امشب بنوره و بنیادی به دستیاری خوی غذا بار...
کار من بنده پس از بدرود سر کاری که از هردیده رودها خون راند و از هردودمان دود مرگ انگیخت دو شب در کاخ بلند بنیاد بندگان والا و سه روز و یک شب بالا در بزم یار دیرینه و مهر اندیش بی ...