شمارهٔ ۱۵ - به یکی از منسوبان به اردکان نوشته
در خان حاجی کمال به درد زانویی دستان بازوی نیرم نیرو گرفتارم و از پرستاران بیش از رنج زانو شکنج آزمای آسیب و آزار اندیشه مندم در این سختی بمیرم و از بدبختی بار دیگر دیدار دوستان ار...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
در خان حاجی کمال به درد زانویی دستان بازوی نیرم نیرو گرفتارم و از پرستاران بیش از رنج زانو شکنج آزمای آسیب و آزار اندیشه مندم در این سختی بمیرم و از بدبختی بار دیگر دیدار دوستان ار...
مرنج زاهد اگر نیست گفتمت دینی بمال چشمی و بنگر هزار چندینی چه جای باده تلخ است بی لب تو مرا به کام می نرود هرگز آب شیرینی نشاط بستر راحت به خواب خواهددید سری که ساخت ز خاک در تو با...
گرامی برادر مهربان آقا محمدرضا را گردش سپهر رام و جنبش ماه و مهر به کام باد گله های تو را که از سر مهر پروردی بود نه از در دلخوری گرامی سرور کامکار میرزا احمد به خوشتر گفتی راز سرو...
آن مه ز مهر برداشت طرف نقاب نیمی امروز یا برآمد ز ابر آفتاب نیمی از تاب سینه گرم وز موج دیده تر پیوسته ام در آتش نیمی در آب نیمی گر ملک نشاتینم بخشد خدای سازم نیمی فدای ساقی رهن شر...
آقا محسن را باد شادی و زان باد و باغ آزادی بی خزان نامه همراهی آقا اسدالله رسید و پرده از چهر نهفته های نهادت بازگشاد دیدم و رسیدم در سرکار والا به هنگام خود چونانکه باید و کاری گش...
حاصل من چیست ز فرزانگی رنج خوشا عالم دیوانگی آنکه سر زلف تو زنجیر ساخت داد به ما منصب دیوانگی بو که نماییم به خویش آشنا هست به خویشم سر بیگانگی بهر سمند تو سلیمان نشان مور شود طالب...
جناب خلت نصاب استاد نادعلی نعلبند را اوتاد زرین کواکب میخ پرداخته و حلقه سیمین هلال نعل ساخته باد دیری است که به سم تراش الماس کمیت ملماس را قیار نکرده و به گازانبر بنان و چکش خامه...
صوفیان را دگر امروز نه های است و نه هویی آسمان باز همانا زده سنگی به سبویی گر به دستی زده ام چاک گریبان سلامت نه ملامت کشم از کرده توان کرد رفویی بر سرم چون گذری دسته گل بر سر خاری...
در دست دوستی دیرینه پیمان و پیشینه پیوند از تو به همشیره زاده نگارشی سخته و شیوا و گزارشی پخته و زیبا نی نی خرم شاخی گل آگین از خس و خار پیراسته و فرخ کافی زر آذین به هزاران بوی و ...
آدمی در هر جایگاه که بارجست و راه یافت خواه فراز تخت خواه بالای دار خوشتر آنستی که از بن دندان و میان جان نی روی دل و سرزبان بار خدا را سپاس دار آید و با نرم خویی و گشاده رویی بر ن...
نخستین نامه که سراینده سروای ساز و سامان بود و نماینده دربای پیدا و نهان دیده ودل را دید و دانستی دانش آورد و بینش انگیز گوش گزار و هوش سپار آورد راستی احمد اگر در کارها بدین سختی ...
روزنامه آن پیر پریشان و پور پشیمان در دیده و کامم روز روشن و آب شیرین تلخ و تار افکند و از باغ دل و روان بر جای لاله و گل خس و خار انگیخت آری در این سودا زیان سود انگاشت و بد افتاد...
به گل مباد و گلستان نگاه من گذار من بس است کوی و روی تو بهشت من بهار من بارنامه سرکاری کام جان را چشمه زندگی گشاد و اختر بخت را فر رخشندگی بخشودسر بختیاری بر آسمان سودم و چهر سپاسد...
برخی جانت شوم چهارده سال از همه جا گسستگی و بدین دوده ستوده پیوستگی هرگز لب به خواست نگشودم و کام به هوس نیالودم کنونم دو خواهش است که شما را از انجام کاهش نزاید و مرا از در نام فز...
قبله من روز قربان قرب قربی دست داد و خواست پاک یزدانم با خلان این خطه نشست انگیخت گویی ذوالجناح از میدان آمد یا عبیدالله در ایوان شد زن و مرد پیرامن گرفت و جفت و فردم در دامن آویخت...
گر به بالینم نیامد بر مزار آمد مرا جان سپاری در رهش آخر به کار آمد مرا با دارم تا شدم جزو جلال مدعی در حریم قرب خواری اعتبار آمد مرا در میان مرگ و هجرانم مخیر کرد عشق جان به در برد...
گرنه در شکوه بود ز آن دولب شکرخند کاغذین جامه به خود از چه برآراسته قند آن نه سرو است که سر می کشد از غایت ناز در چمن ها شده آوازه قد تو بلند هست فرقی که میان تو و خورشید این است ک...
خود ندانم تا چه خواهد کرد یزدان با یزید روز محشر در قصاص خون یک عالم شهید چرخ محشر زار زافغان یتیم اندر یتیم خاک دریا بار از خون شهید اندر شهید جز بر آن رخسار و قامت و آن قیامت زخم...
صوفی یکی به و زاهد از او به تر این مسلمیخشک آن کافری به تر اند این مردمان یعنی زنان مردمان وان کز پی اینان چمد زینان همه تر گیتی و هرچ اندر بوی بی برگ نخلی سست پی بیخش همه بن شاخش ...
در معرفت مفتی عرفان پرداخت تا چیست علامتت چو دستار انداخت آن دیده بجو که بی نشان فهم کنی تا کی خواهی خر نر از خایه شناخت
اسمعیل این روزگار هفتاد سال خود را بارها از در کرد و کار و گفت و گزار آزموده ام چه دوستی چه دشمنی چه کیهان پرستی چه در کارهای جاوید خانه چه شناسایی زشت و زیبا چه برخورد سود و زیان ...
جان و تنم برخی تن و جانت در این هنگام خجسته فرجام که فرمان آبشخورد رخت فیروزی بخت سرکاری را از سامان آذربایجان با تختگاه کی آورد و خاک ری از در پای بوس و الا که بلندتر آرزوی وی بود...
خدایا خدایا این چه جنبش بی هنگام بود و بدرود رنج فرجام که نخست پی خورشید کامرانی روی در سیاهی نهاد و اختر زندگانی سر در تباهی رامش و خرمی ساری شد و درنگ و آرامش رخت بر رخش دربدری ب...
کاغذت چشم سپار و گوش گزار افتاد دستوری راه و رفت و کرد و گفت تو برگزارش این داستان نگار آمد اگرت سرشت آدمی است و سرنوشت مردمی فراگیر و کاربند و پیروزی بین واز همه در آسوده زی پیر ن...