شمارهٔ ۴۸ - به حاجی ابوالقاسم تاجر قزوینی مشهور به کلاهدوز نوشته
آغاز نوروز تاکنون که ماهی دوفزون است همایون بزم سرکاری را نامه ها ساخته ام و گام ها پرداخته چون است که نگارش مهر گزارش چراغ افروز دیده امیدوار نیست و نوید تندرستی های سرکارم زخم پر...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
آغاز نوروز تاکنون که ماهی دوفزون است همایون بزم سرکاری را نامه ها ساخته ام و گام ها پرداخته چون است که نگارش مهر گزارش چراغ افروز دیده امیدوار نیست و نوید تندرستی های سرکارم زخم پر...
فدای وجودت دیروز سرکار شاهرخ خان را ملاقات کردم از شوق و محبت سرکار نسبت به ایشان داستان ها گذشت ایشان نیز از میل و رغبت دیدار حضرت تفصیلات سرودند در خاتمت گفت و گزار فرمود که من ه...
سینه ام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است این نفس نیست که برمی کشم از دل دود است دل ندانم ز خدنگ که به خون خفت ولی اینقدر هست که مژگان تو خون آلود است از تو گر لطف و کرم ور همه جور ا...
خود چگویم ای دل اندر این رزیت چون شوی چون از گزند مالش سر پنجه غم خون شوی خون گر درین ماتم نبارد بر به روی از مخزن دل چیست اشک بسدین در خاک خواری گنج قارون غیر حرق و غرق ماهی تا به...
آن طره به ما جهود سار استیزد با عنف نهفته گیر و دار انگیزد بعد از دو جهان دراز دستی بیداد سر گردد و در دامن یار آویزد
آدمی سنجم به خروار اشک می بارم به دامن باد می بندم به چنبر آب می سایم به هاون
اسمعیل ظهر بیست و پنجم رمضان است در مسجد شاه با مخدومی آقا ابوالحسن از حسین آباد و کار قناب و رجعت او داستان است پنجم شوال از ری به خواست خدا از راه عراق عزم اندیش است باری در بند ...
سرکار ساسان را بنده ام و گوهر پاکش را به خداوندی پرستنده این چند روزه که میان سرکار و من بنده جدایی خاست ندانم بنیاد کار بر چه گذاشته و از نامه خطر و دستان چه نگاشته شنبه تا آدینه ...
جناب مستطاب مکرم مخدوم آخوند ملا موسی را بنده ام و پاک وجودش را بی آنکه اعتراض خیزد پرستنده شرحی اشفاق غایبانه سرکار امیدگاهی آخوند ملاکاظم دام مجده العالی را طرح آورده اند و استیف...
معلم سرکند هر لحظه کلک آن طفل بدخو را به خون غلتد که مشق سر بریدن می دهد او را نزیبد صنعت مشاطه آن رخسار نیکو را به سعی بوستان پیرا چه حاجت باغ مینو را نشان ناوکش غیر است و من پنها...
آه شبگیر علم ملک سحر کشور ماست گوهر اشک نگین داغ جنون افسر ماست تو که یغما که اگر سلطنت فقر این است کی نه پرویز نه جمشید گدای در ماست
زنی از بزرگان سامان ری شناسند هر جا برم نام وی یکش روز تیمار خارش فزود بفرزند خود راه چالش گشود پسر سست پی بود و مادر نهاد پدرسار بر سخت و سیرش بگاد دگر روز از این بدمنش دادخواست ز...
زهی از دست سوگت چاک تا دامن گریبان ها ز آب دیده از سودای لعلت دجله دامان ها چه خسبی تشنه لب از خاک هان برخیز تا بینی به هر سو موج زن صد دجله از سیلاب مژگان ها تو خود لب تشنه یک جرع...
گاه هش گی هنگام می گی آخر ای مردم تا به کی گی ره به در برد از جهان وانجام کار اول قدم در به بنگاه بشر گم کرد پی گی قیروان تا قیروان بینم قطار اندر قطار باره هیساران بار هیگی ول نکر...
آن قدرها که ز صد چاه گل آید بیرون از زنخدان تو دل آید بیرون
سردار اگر چند به شمشیر ادب خون خوردن این خران جهادی است عجب خون ریز چو ماکزز شهود نه شیر شتر خواه و نه دیدار عرب
ولی محمد با خشمی گرم و چشمی بی شرم آزی فره و ابرویی گره پایی یاوه گرا و نایی هرزه درا چنگی پرده در و جنگی جان شکر باره به ری راند چندان تباهی کرد و بیراهی فرمود که با آن مایه بردبا...
احمد حاجی اسمعیل بیک تهرانی اشعار مرا جمع کرده تخمین دو سه هزار بیت مزخرف و لاغ و سردو خام چیزهای غریب مال مردم به نام من بیچاره در آن دفتر نگاشته بارها عرض کردم پنجاه تومان به رسم...
آورده اند در بخارا پسری بود و پدرش از بستگان فضل پسر بکر که پیر راه و رونده ای آگاه بود آن پسر در ماه روزه از دختری دوشیزگی پرداخت داد آفرین برین تباهی آگاهی یافته پسر را بند کرد و...
دام نیرنگ تو نازم که به بند افتاده است گردن ما و به پای تو کمند افتاده است می زند گوی و دلم خون که به جولانگه او تا سر کیست که در پای سمند افتاده است می برم رشک به دشمن چه توان کرد...
ناوک کینه در کمان لشکر فتنه در کمین گاه زغش به سرنگون گه زعطش به لب نگین دست گسسته از فلک پای شکسته از زمین از در مهلت و امان از پی ناصر و معین ایل علی مرتضی آل محمد امین خون حواشی...
بر خون من آن ترک شکرلب گذرد و افکنده به پا زلف معقرب گذرد گفتم دیه ده چو ریختی خونم گفت من کشته خونی که بر او شب گذرد
بست زاهد از ردای خویشتن پرده بر روی خدای خویشتن
روزی که خاطر به خیالی پراکنده بود و دل از سینه ناکام به خون آکنده دستخط شریف عز وصول بخشود شکرانه این دولت دیریاب را روی دل از هر خطره و خیالی تافته فرح و گشایشی در زیارت آن یافتم ...