شمارهٔ ۵۴
چگویم زانچه کردی ای سپهر سفله چون گردی بست گردش زمین آسا گرفتار سکون گردی بنات هاشمی نیلی سلب بر ناقه عریان زهی خجلت تو با نه محمل زرجامه چون گردی محیط فضل را چون نقطه داخل زهی خار...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
چگویم زانچه کردی ای سپهر سفله چون گردی بست گردش زمین آسا گرفتار سکون گردی بنات هاشمی نیلی سلب بر ناقه عریان زهی خجلت تو با نه محمل زرجامه چون گردی محیط فضل را چون نقطه داخل زهی خار...
جز این دل دوزخ دم دریا پالود این گرم نوا در آب و آذر که سرود عهد است که از دجله همی خیزد سیل رسم است که از کنده همی آید دود
تا ز صفاهان برفت سیف صفاهان گشت صفاهان خراب حیف صفاهان
سال ها ممنون مکارم و مرهون مراحم بی ظنت سرکار و اعتراف به عجز و قصور حق سپاسداری می رفت امسال که بنده زاده عهدی دیرباز بر بساط قربت و سماط نعمت سرکاری به حرمت و اعزازی فوق لیاقت و ...
دوری زبرت سخت بود سوختگان را تلخ است جدایی بهم آموختگان را چه دانی جدایی چیست و دوری کدام آموختگان کیستند و سوختگان را چه نام نه روزی بی دل افروزی شب کرده نه شبی دور از نوش لبی به ...
نه چو هر بار دگر آمد و دامن زد و رفت برق عشق آتشم این بار به خرمن زد و رفت تاخت بر حاصلم آن برق که از رخنه دل آتش اندر شجر وادی ایمن زد و رفت پیش رفتم به تظلم که رکابش بوسم تند برت...
بر آفتاب یثرب افکند سایه شامی کز صبح زستخیزش با خاکیان پیامی زانداز شامیان خاست بر مکیان قیامت ای رستخیز کبری شستن بست قیامی بر نصرت شهیدان ای جان و دل خروجی در یاری اسیران ای عقل ...
سردار پی زاهد خودبین گردد واندر طلب ملت و آیین گردد عذرش بگذارید و ملامت نکنید کز جبر بود که مرد بیدین گردد
زیر رخشان گردن سیمین کشیده صبحی است بلند از پس خورشید دمیده
روز گذشته با فرزندی میرزا جعفر رسته ری می گذاشتیم و کلبه خواجه و کالای لالا را والاو پست زیر و بالا چشم خریداری می گماشتیم دیبه و بردش تنگ تنگ و نیک فراوان بود و سرخ و زردش رنگ رنگ...
می گویند اظهار خصوصیت پیش از آشنایی ستوده عقل و مقبول عقلا نیست ولی چون در این جزو زمان خصومت قبل از دشمنی معارف است اگر در خدمت با فقدان آشنایی و شناخت دعوی اختصاص کنم ایرادی تعلق...
انجمن از سمن و سوری ونسرین چمن است آنچه نتوان به چمن یافت در این انجمن است گر شبستان نه گلستان ز چه از قامت و چهر سرو و سوری گل و شمشاد چمن در چمن است خنده برق ابر قدح رعد نوا بارا...
پس از مرگ تو گیتی جاودانی واویلا واویلا صد واویلا سیه پوشد به مرگ زندگانی واویلا واویلا صد واویلا تو محمل بسته زین خونخواره منزل واویلا من از دنبال محمل خروشان چون درای کاروانی واو...
زآنان که نشاط باده و باغ کنند و اندیشه صید و رامش و راغ کنند گر بوی کبابی رسدت رنگ مباز ظن قوی آن است که خر داغ کنند
گرفت از سیل اشکم خانه تن ساز ویرانی مرا کشتی شکست آخر در این دریای طوفانی چه قامت ها که چوگان شد چه سرها گوی میدان شد عفاک الله از آن گوی زنخ و آن زلف چوگانی
دیشب به هوای استیفای بزم خدام خداوندی خاطر از خطره و خیالی باز پرداخته بر این آستان که خرابات و مناجات را در قضای حاجات محراب آسمان است تا دو ساعت از شام گذشته مقامت جستم واقامت کر...
اگر گویم چه مایه شکنج از رهگذار رنجی که بندگان والا را خاست بر این پیر خسته و مستمند شکسته از آسمان و زمین ریخت و رست آسوده روان سرکاری که جاویدانش اندوه مباد فرسوده کوه ها درد و آ...
بازم اندیشه مژگان سیاه دگر است ملک دل عرصه جولان سپاه دگر است نیست از زلف بتان مصلحت آزادی دل مرغ پر ریخته را دام پناه دگر است مهر سنجم همه در کفه استغنایش گرچه صد کوه و کمر همسر ک...
خون بود دل ز هجرم نیمی کباب نیمی ز امید و بیم نیمی خراب نیمی چو از شام هستیم رفت صبح شباب نیمی آن مه ز مهر برداشت طرف نقاب نیمی امروز یا برآمد ز ابر آفتاب نیمی از هول آن کم افتد ای...
صورت نگران به بندگی خویش درند معنی سپران بر از خدا بی خبرند زین هر دو گره میانه خود و خدای انصاف بده کدامترند
بر پرند ساده مشک سوده خرمن کرده ای زیب را پیرایه بر نسرین ز سوسن کرده ای
یار دیرین و مهر پرورد بی کینم آقا محمدرضا نامه نامی که پخته سخته سنجان با شیوه شیوا گفتارش هنجار خامی داشت جان اندوهگین را رامشی گشاده دامان و آرامشی فراخ آستین بخشود ساز شادکامی آ...
قربان پاک وجودت گردم دستخط مبارک روان را رامش افزود و فرسوده قالب را تاب و توان داده اگرچه فرمایشات حضرت درباره شیخ و ترسا تمام صدق و صواب است و مساله بی جواب ولی ترسا نمود و ربود ...
شب ها به کشف سر دهانت به تاب و پیچ بردم به روز و راه نبردم مگر به هیچ نفروشمت به عالم از آن جعد پیچ پیچ مویی نه ابلهم که دو عالم دهم به هیچ نجوای غیر اگر پی تمهید قتل ماست ما نیز آ...