شمارهٔ ۶۰
چرب و شیرین نغز و رنگین دل پذیری جان گواری نوش زنبوری چه سود آوخ که بر من نیش ماری

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
چرب و شیرین نغز و رنگین دل پذیری جان گواری نوش زنبوری چه سود آوخ که بر من نیش ماری
فدایت شوم شرحی که متن و پشت در برایت بهتان از مذمت قاضی و تداخل شرعیات وی نرم و درشت طرح افتاده بود زیارت شد پیداست با آن مایه گواه و سوگند بد اندیشان خصمانه عنادی آورده اند و در م...
چند روز است در راه دریافت خجسته دیدار سرکار و امید گاهی میرزا که خزان از چهر بهارین بزمش رشک اردی بهشت است و دوزخ با فرنگارین کاخش شرم افزای بهشت پویانم و از دور و نزدیک و ترک و تا...
از عمر نمانده است مرا غیر دمی چند وقت است اگر رنجه نمایی قدمی چند بگشای از آن طره پرتاب خمی بند آزاد کن از زحمت مرغان حرمی چند از دیده به گل ریخته ام تخم امید ی دارم ز تو ای ابر عط...
قاسم ای خانه صبر از تو خراب ز آتش داغ توام سینه کباب روز شادی است نه هنگام شتاب مرو از صحبت ما روی متاب به تن پاره اکبر سوگند به جگرسوزی اصغر سوگند به سر میر علمدار قسم به تن عابد ...
صوفی و مفتی خود از دوییت بریند چون کون خری بیفتند یکسریند ایشان دو برادران و این خرگله گاو اندر جدل نعمتی و حیدریند
به نگاهی چه جوان از ره و چو پیر ببردی دل پیران و جوانان به دو نخجیر ببردی تویی آن نسخه جامع که دل صوفی و زاهد به محبت بر بودی و به تزویر ببردی من ز جور تو برم داد به دیوان عدالت که...
نامه پارسی نگار که روز گذشته در دست داشتم اینک نگاشته بر دست فرزندی میرزا جعفر روانه داشتم نمیدانم این دو روزه از روی نامه بزرگ استاد مهربان میرزا حسن آزمون را خامه در انگشت و نامه...
بلاگردان مبارک وجودت شوم دستخط مبارک که به آن طرز خوش و طور دلکش مرقوم داشته بودند زیارت شد چندان دیده بر آن سودم که از سوداش جز بیاضی و از بیاضش الاسودای نماند فرد معجز است این نا...
ز زلف و خال داری لشکر ی چند صفی بر بند و بگشا کشوری چند به چوگان اندرش گویا فتاده است به پای بادپای او سری چند بر آن رخ خال ها بینم خطر هاست به برج مه قران اختری چند بد گردون مگو چ...
زی سنبل خط زخالش بردم فریاد کم گندم وی خوشه تن دانه نهاد صد خرمن از آن گفت به یک جو خواهی تا کی این کاه کهنه ها داد بباد
فلان مذکور ساخت که سرکار خداوند به علت تقاعد از ابقای رسم عریضه نگاری و انشای سلب عقیدت شعاری از این بنده تنگدل و گله مند است سبحان الله مگر در حق منش خدای نخواسته تبدل حالی است و ...
آن جوان ارزنده گوهر فرخنده اختر که دیشب شما را به دیدار این برگشته روز راهنما خواست شمار کار از چه بر کوتاهی افکندی و دریغ و افسوس روا داشتی مردی چنان گرم مهر و رایگان آویز که بر پ...
تا ماریه شد حریر پوش از دم تو پوشد نه همین کعبه سیاه ازغم تو صباغ ازل طراز نه اطلس چرخ بر نیل عزا کشید در ماتم تو
به جز به روی تو کآن طره ای سیاه بر آید کسی ندیده که عقرب به برج ماه برآید جریده بر صف مژگان او چه می زنی ای دل گمان مبر که سواری به یک سپاه برآید متاع حسن ز کف رایگان مده که شود گم...
چو از گردش چرخ زینت عرش برین از عرشه زین فتاد بر فرش زمین از فرش غبار خاکیان خاست به عرش عرش از در غم به فرش شد خاک نشین
یزدان به زلل نز در اعزاز نهاد بر آذر و آب و باد و خاکت بنیاد گردت به هوا یک نم تف و این همه تف آبت آتشی یک کف خاک این همه باد
خداوندگار بنده درگاه یغمای از نظر افتاده عرضه می دارد فرد سواره رفتی و سودم جبین به راه تو چندان که شد نشان سم اسب و ماند نقش جبینم منت خدای را که ما کمر ارادت سرکار را بر میان بست...
دیشب اسمعیل از در آزمایش نامه دراز دامان فراخ آستین بر فرهنگ پارسی بنیاد افکند و با آنکه دست و زبانش بدان راه و روش هیچ آشنایی نداشت پاکیزه و شیوا و دوشیزه و زیبا به پایان برد فرزن...
جزع یمانش شد از شبه گهر آمود دیده نم آرد چو گشت خانه پر از دود گفتمش از خط جمال حسن بکاهد روشنی ماه در سواد شب افزود جام سفالینه هست و کنج خرابات کاسه زر گو مباش و کاخ زر اندود جز ...
از خیل بشر آه به گردون خیزد از چشم ملک به چشم ها خون خیزد در ماتمت آه و اشک اگر اینستی آتش به فلک سیل ز هامون خیزد
جای زه از آن سخت کمان ابرو داد کم زاد رگ و پی سست تر از موی افتاد با این خمشم که پیش حلاجی وی تا چک زده پنبه و پشم است به باد
کار بسیار داری و دوشی گرانبار اینگونه فرمایش هات فرسایش آرد و تیشه بر ریشه آسایش زند ولی چون راست رو و درست کاری و انجام کار مرا به نامیزد چالاک خیز و چست هنجار ناگزر هر اندیشه که ...
در خصوص و بای کاشان و حقیقت احوال جمع و پریشان گویا این بلا در شان فقرا بود و دودمان ضعفا از اعیان احدی را نکشت و از فقرا تنی را نهشت بلی از اشخاص معروف بهین گلبن حدیقه جوانی و نو ...