شمارهٔ ۱۰ - به میرزا ابراهیم دستان و محمدعلی خطر نوشته
ابراهیم محمدعلی اگر از من توقع پدری و تربیت دارید این تکلیفات را حتما متحمل شوید و تخلف مکنید و بهوای نفس خود راه مروید با سید و عامه طایفه مطاع مکرم سلطان به صفا و راستی راه بروید...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
ابراهیم محمدعلی اگر از من توقع پدری و تربیت دارید این تکلیفات را حتما متحمل شوید و تخلف مکنید و بهوای نفس خود راه مروید با سید و عامه طایفه مطاع مکرم سلطان به صفا و راستی راه بروید...
اسمعیل ندانم جعفر مهرجانی از جان ما چه می خواهد و از آب خویش ونان مردم چه می کاهد هر دم به راهی پوید و بی گناهی جوید که در کوه زرین کانی زر جسته ام و بر کند و کوبش کوهکن آسان کمر ب...
بامدادان که دوبارش دربان بی نوشته خواست بال فرشته و اهریمن بسته داشت و پای پری و مردم شکسته تالار سرکار سالارخان را گرم و گیرا در آمدم و او نیز با من نرم و پذیرا برآمد پیغام سرکاری...
خسرو حسن تو جایی زده بر خرگه ناز که به صد واسطه آنجا نرسد عرض نیاز سفر کعبه کنم تا به خرابات رسم زانکه سالک به حقیقت رسد از راه مجاز ختم کردم سفر زلف بتان تا چه شود شب تاریک و محل ...
ایزد دهد ار دولت دارای ریم وان گه بخلی فزون ز کاووس کیم با بخل چنین دولت سرشار چنان بینی به دو روز رهن یک جرعه میم
قربانت شوم از فیض خدمت با فرط شوق مهجورم و با کمال نزدیکی دور حق مساله طفره من دو علت دارد اول آنکه منزل سرکار مهبط رجال دولت روز افزون است و پیداست چون من فقیری هیچ وجود را در چنی...
دل بر آن طره چه سود ار ز خطم بستی باز مرغ پر ریخته را رشته چه کوته چه دراز بزی ای صعود دلشاد که بالت بستم به کمندی که پر مرغ حرم آمده باز گفتم ای شیخ چرا این همه شاهد بازی گفت در ش...
کج کج منگر در من شمشیر نیم وحشت مکن از شکار من شیر نیم با آنکه سگم بر آستان بارم ده بیگانه مشو که آشناگیر نیم
از زیارت نامه شیوا نگارت روان را آرامشی سهلان سنگ و جان را رامشی البرز درنگ خاست چون آیه رحمتش تعویذ گردن و طوق پیراهن کردم آستان ستایش را بر سلامت پاک وجودت تهیه تحیت و سجود نمودم...
نشیه می نغمه نی دیگران را خوش که بس نفس ما را خون دل دمساز و افغان هم نفس صد سوالت جز بدان کش کس نیست می نیاید یک جواب از هیچ سو وز هیچ کس طایری کز بیضه در دام اوفتد ناید شگفت گر ن...
سردار اسرار مسالک آن سه مقام کآن هر سه نشان بر بدل افتادش بنام این جمع ندانند مگر وایابی از تفرقه و سوخته وپخته و خام
درخت کاری و آبیاری و پاسداری باغ هنر را نامه ها کرده ام و از هر چه مایه آبادی و افزایش است و پیرایه آزادی و آرایش نام ها برده همانا رسیدی و دیدی خواندی و شنیدی تلخ بومی شوره زار به...
بسته شد راه تفرج باغ را از پیش و پس ناگوارا رامش بستان خوشا رنج قفس بر رخ آری بسته خوشتر بوستانی کاندر او لاله و گل باز نشناسد کسی از خار و خس دوده شمع است و آتش توده کاه است و باد...
سردار ز روی ذوق نز سوق کلام در مشرب من بهشت ره باده حرام بی شاهد و بی ندامه با کار و به ترس افراط می نه پخته با سفله خام
روزت خجسته باد و اختر بختت به فرهی پیوسته گویا فرمان آبشخوردم باز امسال بران در گشته رخت بازگشت کشد و به دستور گذشته روزی چند سرگشته دارد ندانم در کار تبت و توحید آن مایه کاربند فز...
نه آن دیبای گلناری است بر سرو خرامانش که دست خون ناحق کشتگان بگرفته دامانش سپاه خط مگر بر کشور حسنش شبیخون زد که بر گیسو شکست افتاد و بر گردید مژگانش سراپا خاکیان مستند یا مخمور پن...
بیش از همه کس و از همه کس کم ماییم رانده و مانده دوده آدم ماییم قومی به عرب غریب و قومی به عجم غربت زده در تمام عالم ماییم
عبدالله پسر جعفر طیار گوید روزی به دیدار معاویه شدم دریده گریبان و ژولیده موی از خانه برآمد چون چشمش بر من افتاد سخت پراکنده گشت و گران شرمنده نشان آشفتگی از رخسارش روشن روشن پدیدا...
زلف تو نشسته تا سر دوش در ماتم عاشقان سیه پوش از ما به غلط نمی کنی یاد وز غیر نمی کنی فراموش آن پنبه که بر لب صراحی است ای کاش مرا نهند در گوش چشم تو به قصد شیر گردون آهوی حرم به خ...
از پیر خرابات نبرم به ستم در شیخ مناجات نبندم به کرم چون برم چون کفر و پس آنگه به خدای کی بندم کی سجود و آنگه به صنم
برادر مهربان آقا علی به پاس یک رنگی و خوش گمانی در سودای اسب اگر همه مایه زیان کند وهمسایه به بیغاره تیغ زبان یازد نوشته از تو نخواهد خواست و با این ساز هم کنده و سامان پارکنده که ...
دانی از بهر چه ته جرعه فشانند به خاک تا به هوش آید و مستانه کند خدمت تاک دجله دور است و مرا وقت نه ای شیخ مزن بر گریبان می آلوده من دامنپاک باده تلخ گواراست نه حلوا چه عجب ذوق این ...
شیخ خشک از صوفی تر نشناسم وز بی بصری کور ز کر نشناسم در پوزش من اسب متازید ایراک دیری است که تا گاو ز خر نشناسم
چندی است پیمان پیک و پیام از دو سو فراموش است و خامه نامه نگار از هر گونه نگارش و گزارش خاموش نه راه پویی ازاین سر بدان در پی سپار است و نه تیمار پایی از آن بوم باین برگام گذار نیا...