شمارهٔ ۶۵
هردم از عمر که بی شاهد و ساغر گذرد آزمودیم به یک عمر برابر گذرد آفتابی است رخت کز زنخ و ابرو و زلف همه بر سنبله و دلو و دوپیکر گذرد حال دل با سپه غمزه چه محتاج بیان فتنه پیداست بر ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
هردم از عمر که بی شاهد و ساغر گذرد آزمودیم به یک عمر برابر گذرد آفتابی است رخت کز زنخ و ابرو و زلف همه بر سنبله و دلو و دوپیکر گذرد حال دل با سپه غمزه چه محتاج بیان فتنه پیداست بر ...
ای بر تن تو جامه جان چاک دریغ آرام زمین جنبش افلاک دریغ تو کشته به تیغ و کین و من زنده فسوس من زنده و پیکر تو در خاک دریغ
گر زاهد خر ز خوی خود برگردد یا صوفی سگ سیاق دیگر گردد خود شرع و طریق را چه نقصان چه کمال گر زانکه سگی خشک و خری تر گردد
عالیجاها گرامی جلیلا خلیلا انشاء الله تعالی نخل برومند عزت و جلال و دوحه رفعت و اقبالت از دم سردی خزان افسردگی به یمن تراوش سحاب رحمت ایزدی مخضر و مثمرثمر توفیقات جمیل باد بعد از ط...
پیر کهن دانای سخن ابوالحسن از کشت و کار کوکنار و دشت و بازار تریاک راز فزایش و بهبودی راند و ساز بخشایش و سودی نواخت که گرم کاران رشت و پیله گزاران آن دشت را که با برگ و ساز ابریشم...
چرخ نیلی به گل از مشک ترت غالیه سود که به گل گفت که خورشید نشاید اندود خانه ها کرد سیه حسن تو و ز تخم عمل سبز شد سنبل خط وانچه همی کشت درود دود از آتش همه رسم است که اول خیزد آتش چ...
خم پشت سپهر از قد موزون حسین مه نیلی پوش از رخ گلگون حسین این عکس شفق نیست بر اطراف افق بگرفته گریبان فلک خون حسین
آدم مایه گسستن آمد ز وجود احمد آویز بستن آورد ز جود کی نقد عیار این دو با هم سنجند وصل آنکه ز فضل داند از خسران سود
فرزندی میرزا جعفر یک تومان ودو هزار چیزکی زیر یا بالا به دیوان دادنی است فروغ دیده مصطفی را نگاشتم بگذراند و کس و کار ایشان را از آمد و رفت پا کار و چوبکی آسوده ماند گوش به زنگ و ه...
چون آفتاب سلیقه ام از تصریفات دوران بر لب بام است و صبح خط و ربطم از تقالیب روزگار سفله پرور مودی به شام هر اوقات نگارش جواب رقیمه سرکارم به خیال گذشت دست تشویر چنگ در گریبان انفعا...
یوسف مصری اگر جمال تو بیند خویش به بازار پیر زال تو بیند ذوق خیال تو برده از دلم آرام تا چه کند باز اگر جمال تو بیند یوسفش آید به دیده گرگ زلیخا دیده به خوابش اگر خیال تو بیند سهل ...
ماند آه بهین گوهر دریای حیات ممنوع برای دم آبی ز جهات وقت مدد است جوشی ای قلزم اشک گاه کرم است موجی ای شط فرات
این جنس دو پا گر همه گل خار ارزد ور مهره به فر خاصیت مار ارزد گر نیست عدم به از وجودش به چه وجه چون کشته شود هزار دینار ارزد
سرکار موبد را بنده ام و بنده وارش به خداوندی پرستنده ماهی دو پیش از این کج پلاسی های گردون ساز ناراستی ساخت و سامان تندرستی هنجار کاستی انگیخت انبار بستر و بالش افتادم و دمساز فریا...
دامن خویش ز خون مژه گلشن کردم در فراق تو چه گل ها که به دامن کردم خود از کمند جستی و کمترین بنده خویش را که به دولت غلامیت از خواجگی آزاد بود به قید هزار سلسله غم و اندوه بستیاگر خ...
رابطه دل به غمزه راه ندارد کشور ما تاب این سپاه ندارد دل به نگاهش مده که ترک سپاهی ملک بگیرد ولی نگاه ندارد زین تن کاهیده در رمد دل سنگش کوه نگر کاحتمال کاه ندارد چیست جدا ز آفتاب ...
در سوگ تو آسمان زمین زیر و زبر دشت خسک اولی و تل خاکستر تا در شکنم جهان جهان خار به پای تا بر فکنم فلک فلک خاک به سر
گاوان گلین که نفس شاخ و لگدند نه کار خدا نه بار خود را مددند پس چون خردیزه سخت در سست رگی راضی به زیان صاحب و مرگ خودند
آقاجان از دست جفایت دلم تنگ است و خاطرم از سبب قانون صفایت با زمین و آسمان درجنگ جهانی به شیمه وفایت می ستایندزهی خلاف که ما هرگز از ساغر وصالت جز باده جفا نکشیده ایم و دوستانت همه...
اگرت پند دانا پسند من در مغز سندان گوهر و گوش پولاد پیشانی راه کرده بود این سه چهار ماهه خرسک بازی و سه شیر سازی که پیشه کودکان است نه شیوه ستودگان دستت به کلاه دوزی که در سامان ما...
ترک چشمت چو به خونریزی عشاق آید نظری کاش نصیب دل مشتاق آید همه شب سر شکند بر سر سودای جنون بحث زلف تو چو در حلقه عشاق آید رفتم از کعبه به بتخانه و حیرت زده ام چون غریبی که سوی شهر ...
از هفت سپهر اگر چه افزون گریم بر کشته هفتاد و دو تن چون گریم یک چشم سزای لعل بی آب تو نیست هفتاد هزار سال اگر خون گریم
مشنو که ز نیست هست و بودی زاید یا نقد دغل ضنت و جودی زاید سودای وجودی به عدم فرض انگار تابو که از این زیانت سودی زاید
خدا گواه است امروز داستانی که گریبان من از دست تیمار و چنگ پراکندگی باز تواند کشید جز داستان دشت تبت و کشت چل زمین و درختستان توحید نیست هزار بارت نگاشته ام و پوست کنده بر تخته گزا...