شمارهٔ ۷۲ - حکایت سگ بخشعلی نام جندقی
بخشعلی نام از اهالی جندق سگی داشت و سگ را به مقتضای سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد با بخشعلی نام فرط علاقه بود شبی به ضرورت خداوند سگ را هنگامی که حارس شب همت برپاس ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
بخشعلی نام از اهالی جندق سگی داشت و سگ را به مقتضای سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد با بخشعلی نام فرط علاقه بود شبی به ضرورت خداوند سگ را هنگامی که حارس شب همت برپاس ...
به سوی کعبه ز میخانه رهی باید کرد آخر عمر به عمدا گنهی باید کرد شیخ مستور و زلیخا ره بازار به پیش چاره معجر و فکر کلهی باید کرد گفت زاهد که من از آن سگ گو پاک ترم لانسلم به تأمل نگ...
تا زچمن خانه زین بر زمین نخل برازنده اکبر فتاد جلوه گری رفت ز بالای سرو رعشه بر اندام صنوبر فتاد شبه رسول امین شست به خون تا جبین از دم ششمیر کین خفت به روی زمین گرد برآمد ز مزار ح...
زین خر گله کاندر همه عالم گردد صد بفزاید اگر یکی کم گردد هفتاد هزار سگ زنند این ددگان تابو خری از کروری آدم گردد
دریافت خجسته دیدار سرکاری را به دستور روزگار گذشته راهی دور و دراز پیمودیم و از پس پیشین تا پیش از دم واپسین خورشید به بوی نمازی درنگ اندیش درگاه نیاز بودیم بیداری گرد سرا پرده مست...
پایی بسته و دستی گشاده قلمی گرفته و دلی داده ام که زبان بی زبانی گشایم و نیستی هستی نمای خویش را به وجهی که در کسوت عبارت زیبا نماید باز نمایم ولی پای تا سر فکرتم و سر تا پای حیرت ...
گفتم آن چشم و مژه گفت نه بیمارانند آن دو وین خیل سیه جامه پرستارانند بر کلاه حرم ایمن نیم ای کعبه حسن زین دو هندو که بر اطراف تو طرارانند شب قدر است و در میکده رحمت باز خنک آن قوم ...
باز چرخ سفله پرور طرح دیگر می کشد از نیام شمر خنجر می کشد بر سر ارباب دین بی داد لشکر می کشد از نیام شمر خنجر می کشد خود ز روبه بازی گرگ فلک گویی روان بی امان زور بازوی سگان بر سر ...
صوفی ز صراط با توکل گذرد مفتی به علاقه توسل گذرد تا گاو مریدان خجل از هم نزنند امید که هر دو را خر از پل گذرد
قلمی برداشته و عزمی گماشته ام که بر آن حضرت مختصر عریضه ای نگارم و به دست آویز مقالی شرح حالی در میان آرم ولی به مقتضای نشاط از تمادی ایام مهاجرتم مجال حکایت نیست و از تذکار شکر تص...
با خامه که نوآموزان دبستانش به قیچی تراشند و به جای دوده مشکفام سوده دیگ و زدوده پاتیل درآمه پاشند چه نامه توان نگاشت و به دست آویز نگارش و گزارش چه بنوره و کدام بنیاد توان کرد دری...
هدف تیر نظر چون دل اغیار کند همه پیکان جهان بر دل من کار کند گر از این دست دهد آن بت ترسابچه می ای بسا صوف سفید اطلس گلنار کند هم رود حرف به هشیاری مستان ریا ایزد ار صومعه را خانه ...
به دشت کربلا سلطان دین را چون گذار آمد برای قتلش از هر سو سپاه بی شمار آمد هزار و نهصد و پنجاه و یک زخمش به تن وارد ز وارون گردشی های سپهر کجمدار آمد رسید ازکوفه و شامش صف اندر صف ...
سردار تو گرگ شیری از گربه مخور چو ببردمان یکی چه کم کربه چه پر مگذار که روبهان شغالان زایند سگ کش به در حجله سر گربه ببر
دلنواز برادر با جان برابر کامکار من رشحی از رشحات قلم محبت در تراوش آمده بود حدیقه خاطر محزون را قرین طراوت نمود دیده در راه انتظار سفید را از مدادی سوادی بخشود فرد نامه نی عقد گهر...
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد چو پایانم برفت از دست دانستم که دریایی پیش از آنکه رخت از شهر به شمیران کشی و داغ درد بر دل و جان جوانان و پیران پنداشتم رنج جدایی را دست پای...
من گرفتم که به عشاق وفا نتوان کرد آخر ای پادشه حسن جفا نتوان کرد سفر کعبه کنی کاش که آنجا گویم روز عید است و حرم ترک فدا نتوان کرد چون شوی بی خبر از باده مگو جمشیدم خویشتن را بیکی ...
شاهنشهی که برتر از عرش آستانش از راه کینه بر خاک افکند آسمانش ششصد هزار لشکر جمع آمدند یکسر با تیغ و تیر و خنجر بهر هلاک جانش قومی زهر کناره افزون تر از ستاره آماده اشاره بر قتل نو...
هستی باغی و ممکن نیست گهر بر رسته در او هیچ خسی پوچ ثمر لیکن نتوان درودش چون نتوان یافت گلبن بی خار و بوستان بی سر خر
صاحب من بعد از روزگار دراز و ازمنه بی انجام و آغاز بخت مسعودم یاور و بشیر مصر خلتم از در درآمده گرد کشور آشناییش برجبین بود و نامه خلتش در آستین گفتم از کجایی و این نامه چیست وآنگه...
نامه زیبا نگار شیوا گفتار که از در آزمون بر فرهنگ دری نگار شگری رفته بود دوده دید پروردش دیده را سرمه سایی کرد و سامان سینه و جان را چون جام جمشید و آیینه خورشید روشنایی بخشود بی س...
ز هجرانت چنانم جان بسوزد که بر جانم دل هجران بسوزد ز می چون لعل سازی آتشین رنگ خضر در چشمه حیوان بسوزد ز جور پاسبانش بیم آن است که آهم خانه کیوان بسوزد مده زاهد رهم درکعبه ترسم ز د...
چشم و دل از جمال تو گشت چو داد ایمنم شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم من به دیار شام در تو به زمین کربلا باورم این نمی کند با تو نشسته کاین منم جای به دامن پدر دشمن و دوست گو ببین ...
از هر می لعل گوهر آن لب خوشتر و آن لعل به آن خط معقرب خوشتر آن خط چو همی شب آمد آن لعل شراب انده نخورم شراب در شب خوشتر