شمارهٔ ۱۳۱
چهره آذرگون ز آذرگون شراب آورده ای آب کار دلبری از کار آب آورده ای زآن دهانم دیده دریا کردی و گویی که کرد این تو به دانی که دریا از سراب آورده ای کرده ای تاراج هشیاران و مست افتاده...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
چهره آذرگون ز آذرگون شراب آورده ای آب کار دلبری از کار آب آورده ای زآن دهانم دیده دریا کردی و گویی که کرد این تو به دانی که دریا از سراب آورده ای کرده ای تاراج هشیاران و مست افتاده...
چشمش نسبت به می پرستان چه دهی با زال همی نسبت دستان چه دهی گه خیره کشش خوانی گه عربده باز سرود یاد مستان چه دهی
فدایت شوم مخدومی فلان از سلامت حالت خبر داد و مراتب التفات را درباره من تفضلات خوش انگیخت مصرع گفتم که این نخست خداوندی تو نیست چنان پندارم گفت تجدید فراشی هم کرده پاک یزدان وصالش ...
چون تو به جعد عنبرین نافه چین پراکنی دامن و جیب گیتی از مشک ختن برآکنی مو چو پراکنی به رو رو چو برآکنی به مو سنبل تر به دسته ای دسته گل به خرمنی هندوی خال دلستان نزتو همین بدین زیا...
تاکی ز پی خدا به خلق انگیزی بی پیکر معرفت به دلق آمیزی بازت نرهد ز حلقه ها پا مگر آنک در دایره چون حلقه به حلق آویزی
ای از بر من دور همانا خبرت نیست کز مویه چو مویی شدم از ناله چونالی سعید را گفتم آن بخت مسعود را از ورود مملوک خویش خبرده که پس از دیدار آقا بزم بندگان را به مقدم میمون خود مقام محم...
کوری و باغ و شمع را بسکه لطیف و روشنی شمع مدام شعله ای باغ تمام گلشنی فیض دهی به کفر و دین کز در طره و جبین پرتو سایه پروری سایه پرتو افکنی وصل و فراق در بهم گرنه میسر از چه رو روز...
صوفی صفت بدرگی آخر تا کی در صورت مردم سگی آخر تا کی بر فرض حلال است گرفتم نه حرام در کیش توبگی آخر تا کی
هنگامی که از بیداد سردار در فراخای جهان در بدر بودم و آسیمه سر پی سپر سالی را در اصفهان ناچارم به مرز عرب نامه نگار بایستی شد و گزارش نامی از وی ناگزر بود چون دلی از دستش سوخته داش...
گرنه فدای آن سری ور نه به پای آن تنی دل نه که سنگ پهلویی سر نه که بار گردنی قبله دیر و مسجدی کعبه زهد و زاهدی غارت دین و دانشی فتنه کوی و برزنی بر به صلاح دشمنان طره و ابروی و مژه ...
رخساره به خون صد پیم افزون شویی تا یک رهم از رخ اشک گلگون شویی رسمی است کهن قاعده خون شستن از آب تو تازه رویت آب از خون شویی
عبدالله و علی و حسن هر سه را بنده ام و از در یکتایی پرستنده بیت سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند پنداشتم این هفته نیز به دستور معهود به صحرا رفته اید به کیش ازمنه...
به جانان درد دل ناگفته ماند ای نطق تقریری زبان را نیست یارای سخن ای خامه تحریری رقم کردم ز خون دیده شرح روز هجران را به سوی او ندارم قاصدی ای باد شبگیری تماشا برده از جا پای شوقم ج...
بر کرده غراب چند از یاوه پری بال و پری از کاغذ تازی و دری غافل که پریدن نتوان زین پر و بال جز تا شرفات بامتری
فدایت شوم دستخط مبارک که چون جلوه جمال عیش گستر بود مانند وصال جان پرور عنبر سارا به خرمن ریخت و گوهر لالا به دامن افشاند انجمن از نکهت الفاظ رنگین شرم ساحت چین آمده و بساط از مضام...
تو بدستی که به تیر مژه دل می شکری عالمی صید نگاهت شده تا می نگری ترک تیرافکنت از تیغ تغافل ریزد خون صدو واسطه تا از سر خونی گذری پیش کس قصه اسرار دهانت نکنم آن نسیم است که بر غنچه ...
گر فضل به علم و خط و دفتر بودی وز خلق اگر سواد برتر بودی مفتی بایستی آنکه سردار آید عثمان بایست تا پیمبر بودی
نور چشم مکرم ندانستم درباب خطاب جناب ولی النعم چه کردی رای سرکار خان بر چه قرار گرفت رفتند یا هستند میروی یا می مانی بندگان معزی الله را به شما وثوقی تمام است هر روز به سنت بخشعلی ...
باده صافی و بوی گل و باد سحری گر ز خویشت خبری هست زهی بی خبری بنگر آن قامت و رخسار که گویی بسته است بر سر سرو روان دسته گلبرگ طری باده پیش آر مگر قوت غساله می سازدم پاک ز آلایش ضعف...
تا کی به خود افزون زخدا کم گردی دریا بهلی و در پی نم گردی تا عالم خودی ناری طی ای ار خدای عالم گردی
سپاس بار خدای را آن کودک خسته که دل ها از عارضه خویش به غم ها بسته داشت عرق کرد و رمق یافت خاطرهای پراکنده فراهم آمد و غلبات رامش مزیل اندوه و غم گشت نسبت به روزهای دیگر خیلی آسوده...
روم به جلد سگ پاسبان که گاه به گاهی مگر به مغلطه یابم بر آستان تو راهی به وحشتی است دل از خیل غمزه در خم زلفش که بی دلی شب تاریک بر خورد به سپاهی رخ تو ماه شمردم دل تو سنگ چو دیدم ...
نه چهره گلی نه سنبلان مرغولی نه لب لعلی نه نرگسان مکحولی هیچش نه وهستش آنچه خوبان دارند من زشت ندیده ام بدین مقبولی
قربانت شوم من که هرگز جز اندیشه وصالت خیال نداشتم احوالی از اخلال محروم روی داده که حصول خیالت نیز به وجهی که باید میسر نیست مصرع چه کنم خط بخت من این است با وجود فقدان شکیب همچنان...