شمارهٔ ۲
ظهیر فاریابیگیتی که اولش عدم و آخرش فناست
در حق او گمان ثبات و بقا خطاست
بنیاد چرخ بر سر آب است ازین قبل
پیوسته در تحرک دوری چو آسیاست
مشکل تر این که گر به مثل دور روزگار
روزی دو مهلتی دهدت گویی آن بقاست
واثق مشو به عمر که در خواب غفلت است
آن کس که چار بالش ارکانش متکاست
چون طینتت ز محنت و حسرت سرشته اند
گر وحش و طیر بر تو بگریند هم رواست
نینی ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست
از ممکنات به ز ملک نیست هیچ کس
او هم اسیر دهشت درگاه کبریاست
وین آسمان که جوهر علوی است نام او
