شمارهٔ ۱
سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را مگر به حله ببینم جمال سلمی را بلی چو بشکند از هجر اقربا را دل بسی خطر نبود نیز عهد قربی را مرا زمانه به عهدی که طعنه ای می زد هزار بار به هر بیت شعر ش
۸۱ شعر از ظهیر فاریابی
سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را مگر به حله ببینم جمال سلمی را بلی چو بشکند از هجر اقربا را دل بسی خطر نبود نیز عهد قربی را مرا زمانه به عهدی که طعنه ای می زد هزار بار به هر بیت شعر ش
شاها در تو قبله شاهان عالم است گردون تو را مسحر و گیتی مسلم است مقصود آفرینش عالم تویی از آنک ذات مطهرت سبب نظم عالم است هم چشم مهر و ماه به روی تو روشن است هم جان جن وانس به یاد ت
آنک به حق داور زمان وزمین است خسرو پیروز بخت نصرة دین است حامی اسلام بیشکین که چو گردون مرکب دوران او همیشه بزین است آنکه در اطراف ملکش از در طاعت خسرو انجم کمینه قلعه نشین است وان
انک بر تخت مکرمت شاه است شرف الدین حق شرفشاه است در تکاپوی خدمتش جوزا از کمر بستگان درگاه است وز پی امتثال فرمانش چرخ را دیده بر سر راه است لطف او بر صحیفه های ریاض کاتب نقش صبغة ا
شاهی که شیر پیش حسامش چو روبه است فرمان ده جهان عضدالدین طغنشه است آن خسروی که خسرو اجرام آسمان در تحت حکم او چو مقیمان در گه است از بهر جذب خنجر بیجاده رنگ اوست در آخر مجره اگر پر