شمارهٔ ۴۶
ظهیر فاریابینهی زلفین عنبر بار بر دوش
حدیث ما نیاری هیچ در گوش
خروش ما زخواری ناشنیده
چرا خیره نهی زلفین بر گوش
چو تا با من سخن گویی ز شادی
چو مرزنگوش گردم سر به سر گوش
چو من با تو غمی خواهم که گویم
نداری ای عجب گویی مگر گوش
به احوال من سرگشته شاید
کز این به بازداری ای پسر گوش
مرا کز جور تو نالان چو نایم
چه مالی چون ربابی سیم بر گوش
رسید از تو به گوشم مژده وصل
اگر ممکن بود جای بصر گوش
سگ کوی تو باشم گرچه ندهی
به روبه بازیم چون خواب خرگوش
تو فارغ پنبه اندر گوش کن شو
خروش من فلک را گو بدر گوش
