شمارهٔ ۱۷
ظهیر فاریابیمرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد
که هریکی به دگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیست
ز من مپرس که این نام بر تو چون افتاد
هنر نهفته چو عنقا بماند زآن که نماند
کسی که باز شناسد همای را از خاد
تنم گداخت چو موم از عنا درین فکرت
که آتش از چه نهادند در دل فولاد
چمن چگونه برآراست قامت عرعر
صبا چگونه بپیراست طره شمشاد
دلم چه مایه جگر خورد تا بدانستم
که آدمی ز چه پیدا شد و پری ز چه زاد
ولیک هیچم از این در عراق ثابت نیست
تو خواه در همدان گیر و خواه در بغداد
مرا خود از هنر خویش نیست چندان بهر
خوشا فسانه شیرین و قصه فرهاد
تمتعی که من از فضل در جهان دیدم
