شمارهٔ ۲۶
ظهیر فاریابیهرگز صبا ز زلف تو یک تار نشکند
تا قدر چین و قیمت تاتار نشکند
جز در مثال بردن خطی ز عارضت
نقاش عشق را سر پرگار نشکند
دعوی خوبی تو چو باطل نشد به خط
معلوم شد که رونق گل خار نشکند
در کیش غمزه تو شد انداختن حرام
هر ناوکی که در دل افکار نشکند
بیمار نرگس تو چو مایل به خون ماست
تن در دهیم تا دل بیمار نشکند
نبود دمی که در قدمت از پی نثار
چشم هزار لؤلؤ شهوار نشکند
تو با دل چو سنگ و مرا راه صبر پیش
آنجا چه آبگینه که در بار نشکند
یک بوسه از لب تو به یک جان توان خرید
گر عشق را ز حسن تو بازار نشکند
روزی به لطف در رخم آخر نظر کنی
