شمارهٔ ۷
ظهیر فاریابیرویت از حسن در جهان سمر است
عقد زلفت نشیمن قمر است
ز آن رخ تازه و لب شیرین
همه آفاق پر گل و شکر است
تا دلم ز آن گل و شکر بچشید
هر زمان از قضا ضعیف تر است
تنگ روزی دلا که روزی او
به دهان تو و لب تو در است
عمر در عشق تو به سر بردم
دل ز حسرت هنوز تا به سر است
گفتی از دست عشق جان نبری
الحق این خود بشارتی دگر است
تن قضا را نهاده ام چه کنم
که نه بیدار تو همین قدر است
در فراق تو هرکجا که دلی است
تا به گردن در آتش جگر است
نقد رایج به رسته غم تو
اشک چون سیم و چهره چو زر است
