داستان · رنگین کمان
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدا یی که قلم به دست اوست
رنگین کمان
قسمت اول
بخش اول
اوایل مرداد سال هفتاد و پنج بود تازه از سرکار اومده بودم و احساس خستگی می کردم ؛هوا گرم بود و نتونستم غذایی رو که مامان برام گرم کرده بود بخورم ؛ یک لیوان نوشابه رو تا ته سر کشیدم و گفتم : بزارین برم بخوابم الان نمی تونم چیزی بخورم ؛ با اعتراض گفت : ببین با من چیکار می کنی ؟ می خوای لاغرتر بشی ؟ گفتم : به جون خودتون قسم توی کارخونه چیزی خوردم الان سیرم ؛ خیلی هم گرمه میل ندارم ؛ قول میدم از خواب که بیدار شدم همشو بخورم ؛همینطور که با حرص بشقاب غذا رو میریخت توی قابلمه من رفتم به طرف اتاقم؛ روی تخت زیر باد کولر دراز کشیدم ؛ حس می کردم هوا شرجی شده ؛ یکم با دست خودمو باد زدم ؛ تا چشمم گرم شد و توی عالم خواب و بیداری بودم که با صدای غرش رعد شدیدی از جام پریدم ؛ از پنجره بیرون رو نگاه کردم ؛و زیر لب گفتم ؛ ای بابا چی شد یک دفعه این همه ابر از کجا اومد ؟
بخش دوم
آسمون تیره و تارشده بود ومیشد حرکت ابرها رو که با شتاب بهم می خوردن رو به راحتی دید و برقی که به یکباره آسمون رو روشن کرد و صدای وحشتناک رعد خونه و وجود منو لرزوند ؛ و خیلی زود دونه های درشت تگرگ همه جا رو سفید کرد و پشت سرش بارون تند و سیل آسایی باریدن گرفت ؛ دیگه از هوای گرمی که چند روز ی کلافه مون کرده بود خبری نبود ؛پشت پنجره ایستادم ؛و به برخورد دونه های درشت بارون نگاه کردم ؛ واقعا عجیب بود که هوا اونقدر تغییر کنه و سردم شده باشه ؛ از توی کمد یک ژاکت برداشتم و پوشیدم ؛دیگه محال بود خوابم ببره این بود که هوس یک چای داغ کردم ؛ وقتی به طرف آشپزخونه میرفتم صدای بابا رو شنیدم که می گفت : نمیشه؛ صد بار بهت گفتم من؛؛ قبل از یگانه اونا رو شوهر نمیدم ؛ بهشون بگو نیان ؛
بخش سوم
با دست زدم توی پیشونیم و گفتم : وای بازم همون بحث همیشگی ؛ ای خدا نجاتم بده ؛ و بی اختیار ایستادم و گوش دادم ؛ مامان گفت : بی خودی لجبازی نکن آخه این چه تعصبیه تو داری یگانه هم هر وقت بختش باز شد شوهر می کنه بزار این دوتا برن سر خونه زندگیشون ؛دیگه من نمی دونم چه بهانه ای برای اینا بیارم می خوان فردا شب بیان و حرف بزنیم بابا نزدیگ دوساله داریم اونا رو سر می دونیم سعیده بهتر از این گیرش نمیاد بی خودی لگد به بخت این بچه نزن ؛
آخر تو کاری می کنی که این دوتا هم مثل یگانه روی دستمون بمونن ؛همین الانم صدای سعیده در اومده و میگه این پسره تا کی صبر کنه ؛ فردا این پسره خسته میشه و میره زن می گیره اونوقته که سعیده مدعی ما میشه که چرا این کارو باهاش کردیم یگانه خواستگار نداره خودت می ببینی که هر کس هم میاد اونو نمی پسنده ما که نمی تونیم بزاریم اون دوتای دیگه هم به پای این بسوزن ؛ بزار بیان توکل کن به خدا ؛ یگانه هم اگر قسمتش باشه بالاخره یکی براش پیدا میشه ؛
بخش پهارم
لبخند تلخی روی لبم نشست و دیگه گوش ندادم و برگشتم به اتاقم ؛ چون بار ها و بارها این حرفا رو شنیده بودم و نمی تونستم طرز تفکر اونا رو عوض کنم ؛البته مامانم راست می گفت اصلا چرا باید منتظر شوهر کردن من می شدن ؟ و اصلا چرا باید حتما شوهر کنم ؟ من اینو نمی فهمیدم ؛ اعتراضم هم کرده بودم ولی فایده ای نداشت ؛ هر بار که می گفتم تو رو خدا به من کاری نداشته باشین من خودم نمی خوام شوهر کنم ؛ می شنیدم که بابا یواشکی به مامان می گفت, دیدی چیکار کردی ؟
دختره از بس ناراحت شده و داره زجر می کشه این حرف رو می زنه مگه میشه یک دختر شوهر نخواد ؟ من تا اون شوهر نکنه خواستگار برای این دوتا قبول نمی کنم ؛
اگر بگم اون زمان من بیست و پنج سالم بود تعجب می کنید ؛ شیمی خونده بودم و توی یک کارخونه ی مواد شونده کار می کردم ؛ و به خاطر لیاقتی که از خودم نشون دادم سرپرست بخش تولید شدم حقوقم خوب بود و اگر پدر و مادرم میذاشتن غصه ی شوهر کردن نداشتم ؛
بخش پنجم
خیلی وقت بود که من آرزو هامو از عشق و ازدواج جدا کرده بودم ؛عاشق کتاب بودم و رویا هامو لابلای نوشته های یک کتاب جستجو می کردم ؛ و اغلب اوقات فراغتم رو میرفتم کتابخونه و ساعت ها اونجا می موندم ؛ ولی متاسفانه منو به حال خودم نمی ذاشتن و مامان و بابام مدام برای شوهر دادن من تلاش می کردن ؛ عمه و خاله و دایی هم دلسوز من شده بودن و مامور پیدا کردن خواستگار ؛ و منوبه هر کس که می شناختن پیشنهاد می دادن که هر کدوم میومدن میرفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کردن ؛
اونا نمی دونستن که در این فاصله دارن منو شکنجه می کنه و هر بار چه ضربه هایی به روح و روانم می زدن ؛ تحقیر می شدم و نمی دونم چرا بازم تن به این حقارت می دادم ؛
راستش از زیبایی خاصی برخوردار نبودم ولی شکلم بد نبود و عیبی نداشتم ؛ فقط خیلی لاغر بودم و قد بلند ؛ از بچگی این لاغری با من بود و مشکل اصلی مادرم ؛ بیشتر از هر کسی اینو به رخ من می کشید و می گفت اگر چاق بشی صورتت پر بشه خوشگل میشی ؛
بخش ششم
اوایل خیلی رنج می بردم ولی از زمانی که روی پای خودم ایستادم و با مردم معاشرت می کردم دیگه برام حرف هاشون اهمیتی نداشت از یک گوش می شنیدم و از گوش دیگه بیرون می کردم ؛
اما کم کم این طرز تفکر اونا که به من با ترحم نگاه می کردن آزارم می داد و داشت تحملم رو تموم می کرد؛ و توجه بی بیش از اندازه ای که به من داشتن اعتماد به نفسم رو می گرفت ؛ و این فقط مختص خونه بود که یک حس بی دلیل گناه بهم دست می داد و فکر می کردم من باعث بی شوهر موندن خواهرام شدم ؛
اما بیرون از اونجا یک آدم دیگه بودم اعتماد به نفسم رو بدست میاوردم مخصوصا وقتی توی کارخونه مشفول کار می شدم؛ تقریبا یکسال و نیم بود که تونسته بودم با کار و تلاش بی وقفه برای خودم ارزش و احترام بخرم؛
و اون روز باز با شنیدن همون حرفای تکراری دوباره حالم گرفته شد ؛ از خوردن چای هم منصرف شدم و لباس پوشیدم ؛نگاهی به بیرون انداختم هنوز بارون میومد ولی کم شده بود ؛
بخش هفتم
توی کمد زیر وسایلم دنبال چتر گشتم و پیداش کردم ؛ و بدون سر و صدا در حالیکه هنوز می شنیدم مامان و بابام دارن جر و بحث می کنن از خونه زدم بیرون ؛ بغض داشتم ولی گریه نه ؛ آدمی نبودم که زود اشک بریزم ؛ شایدم دیگه اونقدر این حرفا رو شنیده بودم که برام تازگی نداشت ؛ چتر رو گرفتم روی سرم و راه افتادم ؛ بی هدف راه میرفتم و فکر می کردم ؛
سعیده خواهرم دوسال از من کوچکتر بود و پسر یکی از دوستان مامانم خواستگارش بود و مدت زیادی منتظر مونده بودن ولی بابا مخالف بود و می گفت تا یگانه ازدواج نکنه حق ندارن پاشون رو بزارن توی این خونه ؛ ولی ظاهرا صبراون خواستگار تموم شده بود وحتی صدای سعیده هم در اومده بود اون هنوز دانشجو بود ؛ هم زیبا و هم هنرمند نقاشی می کشید و همین رشته رو می خوند ؛ برای همین خونه ی ما مثل یک گالری پر از تابلو های اون شده بود ؛ سنتور می زد و آواز می خوند و صدای خوبی هم داشت ؛
بخش هشتم
و من هیچ کدوم از این هنر ها رو نداشتم ؛ خواهر کوچکم ترانه بیست سال بیشتر نداشت ولی بی اندازه دلش می خواست شوهر کنه و اون زمان که بگیر و ببند هایی برای رابطه ی دختر و پسر وجود داشت چندین بار سر از کمیته و دادن تعهد در آورده بود ؛ البته که مورد مواخذه ی همه قرار گرفت ولی زنگ خطر بزرگی برای ما بود که اونم باید هر چی زودتر به خونه ی بخت بره ؛ و من در این میون نمی دونستم چیکار باید بکنم ؛
همینطور که توی فکر بودم ودنبال راه چاره می گشتم خودمو جلوی کتابخونه دیدم ؛ راستش حوصله کتاب خوندن نداشتم ؛اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم از خودم از دنیا و هر چیزی که در اون بود بدم میومد ؛ اما سردم بود و دلم نمی خواست به خونه برگردم ؛ این بود که وارد شدم وکارتم و نشون دادم و رفتم طبقه ی بالا ، از یکی از قفسه ها یک کتاب برداشتم و پشت یک میز نشستم و بازش کردم در حالیکه اصلا نمی دونستم اون چه کتابیه و قصد خوندن هم نداشتم ؛
بخش نهم
نمیدونم چقدر طول کشید که من خیره به کتاب بغض می کردم و جلوی اشک رو می گرفتم وفکر می کردم , بسه دیگه یگانه مظلوم بازی تموم شد باید کار رو یکسره کنی برو حرفت رو بزن یک کلام من نمی خوام شوهر کنم از ترشیدن و حرف مردم هم نمی ترسم ؛ ولم کنین اگر به این کارتون ادامه بدین از این خونه میرم و پشت سرمو هم نگاه نمی کنم ؛ آره باید بگم ؛ بسه دیگه منو عذاب دادن ؛ در لباس محبت یک طناب انداختن گردنم و دارن خفه ام می کنن ؛ همین امشب باید تکلیفم رو روشن کنم چقدر ساکت بمونم و ملاحظه کنم که ناراحت نشن ؟
که حضور یک نفر رو کنارم احساس کردم و شنیدم که گفت : سلام ببخشید میشه اینجا بشینم ؛و چشمم افتاد به مردی که جلوی میزم ایستاده بود ؛ ادامه داد: شما حالتون خوبه ؟ گفتم : بله بله ؛ برای چی ؟ گفت : می خواین براتون آب بیارم ؟ گفتم : نه آقا ممنون خوبم ؛ شما چی گفتین ؟ گفت : اجازه می خواستم اینجا بشینم ؛ گفتم : البته ؛ ولی نه ؛ جای خالی زیاده چرا اینجا ؟
بخش دهم
پرسید: تمرکزتون رو بهم می زنم ؟ گفتم : نه مشکلی نیست ؛ شما بفرمایید من باید کم کم برم ؛ گفت : بله حدس می زدم ؛ خب آخه از این کتاب فقط یک دونه توی کتابخونه هست اونم دست شماست ، گفتم : خب کی چی ؟
نشست روی صندلی و گفت : خب همین دیگه می خوام منتظر باشم تا کارتون باهاش تموم بشه ولی ظاهرا شما فقط روی همین صفحه موندین اومدم جلوتر دیدم برعکس هم گرفتین ؛راستش فکر کردم شاید لازمش نداشته باشین و بتونم ..نذاشتم حرفش تموم بشه کتاب رو بستم ؛ در حالی که خیلی ناراحت شده بودم گفتم : ببخشید؟ نفهمیدم ؛ شما با چه حقی به کار من دقت کردین؟ به نظرتون این کار مادبانه ای بود ؟ اصلا از کجا می دونین که من دارم چیکار می کنم ؟ لبخندی زد و گفت : خب اسم کتاب رو بگین ؛ گفتم : آقا لطفا از اینجا برین میشه منو به حال خودم بزارین ؟ این کتاب رو میخواین بفرمایید بگیرین و برین ؛
بخش یازدهم
گفت : کلاهِ شعبده بازی ؛ اسم این کتابه به نظرم بخونینش یک رمان فلسفی ولی ساده و روان ؛ از جام بلند شدم و گفتم : علاقه ای به فلسفه و آدم های بی نزاکت ندارم ؛
و با سرعت ازش دور شدم و از کتابخونه زدم بیرون با آبی که توی خیابون راه افتاده بود و نم بارونی که هنوز با صاف شدن هوا به صورتم خورد یادم افتاد چترم رو جا گذاشتم ؛ برگشتم ؛ اون سر همون میز نشسته بود و با دقت همون کتاب رو می خوند ؛ صد در صد حضورم رو متوجه شد ولی سرشو بلند نکرد ؛ چتر رو برداشتم ولی تا چند قدم رفتم شنیدم که گفت : لطفا دق و دل خودتون رو سر دیگران خالی نکنین ؛ایستادم و یک فکری کردم اون راست می گفت یا نه من عادت داشتم که کوتاه بیام وگفتم : حق با شماست معذرت می خوام ؛ و با سرعت از کتابخونه زدم بیرون ؛ و زیر لب گفتم : تو آدم نمیشی چیکار کرده بودی که ازش معذرت خواستی ؟ اون باید معذرت می خواست که منو زیر نظر گرفته بود و شرمنده ام کرد ؛ یگانه تو باید دست از این کارات بر داری ؛
آره باید همین امروز خیلی جدی با مامان و بابا حرف بزنم و این قائله ی شوهر یابی رو برای خودم تعطیل کنم اونا بید بدونن که من واقعا از ازدواج خواهرام ناراحت نیستم و از نداشتن شوهر غصه نمی خورم ؛ اگر شده با داد و هوار و دعوا اینو بهشون می فهمونم ؛
بخش دوازدهم
کلید انداختم وارد خونه شدم و از پله های کنار حیاط بالا می رفتم ؛ خونه ی ما طبقه ی دوم بود و طبقه ی اول رو بابا به خواهرش که عمه ی من می شد اجاره داده بود ؛ یک هال بزرگ که آشپزخونه و گوشه سمت چپ و پذیرایی و ناهار خوری و جایی که می نشستیم همه با هم بود و سه اتاق خواب و سرویس و حمام توی راهرویی باریک سمت راست قرار داشت ؛ برای همین به محض اینکه وارد شدم دیدم که بابا و مامان و سعیده و ترانه دور هم نشستن و تلویزیون تماشا می کنن ؛سلام کردم ولی اونا چشم از فیلم بر نداشتن ؛نگاهی بهشون انداختم ؛ اونا واقعا غافل از دل پر از آشوب من بودن ؛ مامان با اعتراض گفت : کجا بودی ؟ همینطوری سرتو میندازی پایین و میری انگار نه انگار ما اینجا آدمیم؛
گفتم : ببخشید باید میرفتم کتابخونه ؛ فکر کردم شما خوابین ؛ پرسید حالا کجا میری بیا چایی بخور ناهارم که نخوردی ؛ گفتم : چشم الان لباسم رو عوض می کنم و میام ؛ سعیده با لحن بدی گفت : ای بابا ساکت دیگه بزارین ببینم چی میگه ؛ عه نفهمیدم چی گفت ؛
همینطور که به طرف اتاقم میرفتم فکر کردم خب الان اصلا وقتش نیست که در موردش حرف بزنم ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «رنگین کمان»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.