داستان · کمند
قسمت ۱
به قلمِ پریا الهامی
بنام دنیای که عاشق هست ولی عاشق واقعی وجود نداره سیاوش این جا چه خبر؟. دخترخاله ات لاله اینجا چه کار میکند به به! کمند خانوم چه خبر؟چه کار می کنی ؟. سلام کمند خانوم خوبید؟. راستش کمند دیگر حوصله ات ندارم به درد هم نمی خوریم خودت. خبر داری به اجبار خانواده هامون باهم ازدواج کردیم من از اولش هم می خواستم با لاله ازدواج کنم هم زیباست هم تحصیل کرده و اینکه به هم علاقه داریم درست لاله ؟. . آره عزیزم خوشم میاد از رو نمیری. سیاوش خان. چرا؟حرف راست تلخ کمند خانوم. حالا برو می خواهم با لاله تنها باشم باشد پس تو دادگاه می بینمت. برو انگار ازت می ترسم. (مدتی بعد). کمند:آخیش احساس راحتی می کنم. بالاخره آزاد شدم بههههه کمند خانوم کمند زهر مار. یادت رفت ماالان باهم هیچ نسبتی نداریم آقای توکلی بهتر بگی خانوم بهرامی راستی یادم رفت ما الان هیچی هم نیستیم برو با لاله جونت خوش باش آقای توکلی خوش بگذره روزهای خوشی باهم داشته باشید راستی ازدواج تون هم مبارک بدرود
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «کمند»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.