داستان · کـ🌸ـافه یاس💖مبیناکامرانے✍🏻
قسمت ۳
به قلمِ مبینا کامرانی
🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸
🌸🌸
🌸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_2🩷
𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁
#پارت_۲💖
کافه یاس🌸
به قلم: مبیناکامرانی ✍🏻
لبخنده ملیحی رو لب های رژ خورده ی کرم رنگم نشست.شاید تعجب کنید که چرا رژ لبم صورتی نیست! خب باید بگم که من آرایش های ملیح که خلاصه می شد تو بالم لب یا رژ کرمی و ریمل و کرم دور چشم و ژل ابرو رو به هر چی ترجیح میدم. به نظرم سادگی شیک تره.
- ممنون بچه ها قشنگ یه هفته ام رو ساختید با این سوپرایزه یهویی که یه هفته پیشواز رفتید برای جشن تولدم.
سلماز که کیک دستش بود به سمتم اومد و گفت:
- به جای این حرفا شمع هات رو فوت کن که آب شد.
نگاه متعجبم بین بچه ها که منتظر بودن و کیکی که جز فشفشه های خاموش چیزی روش نبود ، انداختم و گفتم:
- معذرت می خوام که می پرسم احیانا که توقع ندارید شمع های خیالی رو فوت کنم؟
با این حرفم جمع چهار نفره اشون به سمت کیک هجوم آوردن و سام ضربه ی نسبتا محکمی نثاره کله ی بیچاره ی آران کرد و گفت:
- احمق جان صد دفعه بهت گفتم اون شمع ها رو تو دستت نگه ندار ، بذار رو کیک.حالا قراره همه جا کودک درونت رو نشون بدی!
آران دستش رو سرش گذاشت و با ناراحتی نگاهش رو از سام گرفتبعد با لبخنده مهربونی که سعی می کرد طبیعی باشه رو به من گفت:
- تولدت مبارک مرسانا جان بهترین ها سهم قلب مهربونت.
با تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظره جواب من باشه ببخشیدی گفت و از جمع فاصله گرفت که اعتراض همه بلند شد:
- سام تو آدم نمی شی خب وقتی می دونی بدش میاد باهاش اینطوری رفتار نکن.همیشه باید گند بزنی به شادی مون.
سلماز هم کیک رو تو دستش تاب داد که موهای فرش از زیر دستمال سر صورتی رنگش که جزء لباس فرم کافه بود ؛ خودنمایی کرد و گفت:
- اصلا نخواستیم فوت کنی.کیک آب شد برید کنار برم چاقو بیارم لااقل برش بزنه که دلم رفت براش.
سحر که کنارم ایستاده بود؛ دستش رو دور گردنم آویزون کرد و تیکه انداخت:
- برای کیک یا مرسانا؟
اخمی کردم و دستش پس زدم و گفتم:
- بی تربیت!پاشید برید که کافه رو بهم ریختید یه تنه.الان کافه رو هواست،اصلا محض رضای خدا کسی حواسش هست؟
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.