داستان · احساسات بیان نشده
قسمت ۱
به قلمِ فریده زینل زاده
احساسات بیان نشده..
.وای هر وقت دریچه قلبمو باز میکنم یه دنیا کلمه توی اون تلنبار شده شبیه بغضهای فرو خورده ....چقدر سخته حمل اونا ...
زبانم از قلبم پیروی نمیکنه انگار حصاری که بنام تربیت بر زبانم کشیده شده مانع میشه درست حرف بزنم درست احساسمو بیان کنم اون روز که پدر بزرگ مرتب میگفت مرد که گریه نمیکنه فهمیدم اشک منو کسی نباید ببینه وقتی در دوازده سالگی عموجان گفت مردی شدی از اون روز دیگه نتونستم براحتی با صدای بلند بخندم فریاد بزنم واحساساتی بشم خیلی زود منو در قالب یک انسان بزرگ قرار دادن اونقدر در قالبم فشرده شدم که الان حتی با خبر شادی آور قبولی دخترم هم تتها لبخند زدم دلم میخواست دستامو بهم بزنم سرو صدا کنم وبغلش کنم اما فشار اون قالب نمیزاشت وقتی همسرم با عشق بغلم میکرد برای اینکه نشون بدم مرد شدم تنها سر اورا میبوسیدم وجدی میگفتم کافیه درست رفتار کن وای برمن که فکر میکردم هر چه جدی باشم واحساسم رو نشون ندم دیسپلین وشخصیتمو حفظ کردم ...چه خنده ها که در دلم موند وبی صدا تنها با یک لبخند خفه شد ....چقدر میتونستم دخترمو بغل کنم بهش بگم دوستش دارم بگم پرنسس منی اما مگر میشد قالبم میگفت نگو لوس نکن روی خودت رو با فرزندت باز نکن درست مثل اقا جانم جدی وخشک رفتار میکردم داد بر من که چقدر
جفا کردم بر قلب خودم اون زمان که میتونستم محبتمو با زبونم برسونم تنها اخم وجدیت بخرج دادم تا مبادا لباس مردانه گی که در دوازده سالگی برتنم کرده بودند تا بردارد اه خدایا قلبم پر حرفهای نگفته است پر احساسات سر کوب شده است ...
کاش اجازه میدادن بچگی کنم جوونی کنم زندگی نکرده مرد شدم ودنیا روی جدی خودش را نمایان کرد ومن در واقعیت تنهاشدم ....
کودک درونم هنوز امید به بهبودی دارد وبر قامتم میکوبد تا خودی نشان دهد ....
احساسات خود رادست کم نگیریم .
ارادتمند فریده زینل زاده🙏💝
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.