قسمت ۱۵

داستان · زادهٔ‌ماه

قسمت ۱۵

به قلمِ شکیلا زنگنه

« بِــســمِ الــلّٰــهِ الــرَّحــمٰــن الــرَّحــیٖــم »

فصل اول؛

چه زود فهمیدیم؛

چقدر با روشنایی فاصله داریم...

وقتی ماه هر شب در کنج حیاطمان گریه می‌کند و صورتش را در حوض حیاط می‌شوید!

زمان که متوقف می‌شود...

می‌بینیم که زمین به دلداریش آمده...

آن وقت پخش می‌شویم میان بودن و نبودن و...

ترانه می‌سُراییم برای هدیه به گذشته‌های خاموش!

براستی چه شد که در آسمان تاریک و سیاه انتقام گذرمان به عشق افتاد؟!

**

پارت اول

راوی:

با تمام وجود پاهاشو روی زمین می‌کوبید و مثل یک اسب رها شده از اسارت می‌تاخت!

از طرفی استرس و آشوب همه وجودش رو در برگرفته و از طرف دیگه خشکی دهنش داشت از پا درش می‌آورد.

یک ساعت تموم بی‌وقفه داشت می‌دوید و دیگه نفس‌هاش به شمارش افتاده بود...

ساک آبی رنگ رو محکم توی بغلش می‌فشرد و بی‌اعتنا به ایست گفتن‌های دو سرباز پشت سرش به جلو خیره شده و می‌دوید.

اشک‌های سمجش بی‌مهابا روی صورت سرخ شده از سرماش فرو می‌ریخت و میانه راه یخ می‌زد.

با دیدن اتوبوس قرمز رنگی که داشت به چهارراه روبرو نزدیک می‌شد لبخندی روی صورتش جا خوش کرد...

به سرعت از پیاده رو خارج شد و از خیابون اصلی گذشت که ناگهان اتوبوس به سرعت از پشت سرش رد شد.

بدون این که نگاهی به پشت سرش بندازه بلافاصله توی کوچه پیچید و به پاهای سست شدش سرعت بیشتری بخشید.

اشک‌هاش دیده‌ش رو تار کرده بودند و مجبور می‌شد هر چند دقیقه یک بار با پشت دست اون‌ها رو محکم پاک کنه...

با دیدن دو راهی وسط کوچه که یکی بزرگ و دیگری کوچک‌تر بود؛ بی‌تعلل توی کوچه تنگ و تاریک پیچید و خودشو انداخت توی خرابه‌ای که اوایل کوچه قرار داشت.

ایستاد...

نفس عمیق کشید که صدای گریه‌اش و دویدن  سربازها به گوشش رسید، سریع رفت داخل خرابه‌ و از در فلزی عبور کرد...

پشت بندش در را به سرعت بدون ایجاد سر و صدایی بست.

سریع ساک رو تکون داد که صداش کمتر شد... با شنیدن صدای سربازها قالب تهی کرد و چشم‌هاش از حس منفور ترس تا حد ممکن باز شدند.

آب دهن نداشتش رو محکم قورت داد و اینبار طعم شوری و خیسی خون رو توی گلوی خشک شدش احساس کرد!

-کجا رفت ایمانی؟!

_نمی‌دونم قربان من فقط دیدم پیچید توی این کوچه.

-لعنتی تو از این وَر برو، من از این وَر می‌رم خبری شد اطلاع بده.

_چشم قربان.

صدای دویدن که به گوشش رسید با گوشه شالش در دهانشو محکم گرفت و باز ساک رو تو بغلش تند تند تکون داد...

با اینکه آروم گرفته بود ولی می‌ترسید با صداش باعث بشه برای آخرین بار اشهدش رو بخونه!!!

آروم از جاش بلند شد کمی گوش‌هاش رو تیز کرد و وقتی از نبودشون مطمئن شد دوباره به راه افتاد...

دیواره‌های خرابه کوتاه و بلند بودن برای همین باید سرشو خم می‌کرد تا دیده نشه!

روی پنجه پا به قدم‌های سست و نامیزونش سرعت بخشید.

از خرابه تنگ و باریکی که مثل یک راهرو بود خودش را پرت کرد توی کوچه پشتی و با همه توان شروع کرد به دویدن.

وارد خیابان بزرگی شد و این بار به پشت سرش نگاه کرد، خلوت بود...

تک و توکی ماشین رد می‌شد.

سرعتش رو به قدم زدن تند تبدیل کرد و وارد کوچه دست راستش شد.

انقدر از این کوچه به اون کوچه رفته بود که دیگه کلافه شد و زیر لب گفت:

_خدایا فقط یه اینبار.

اشک‌هاش رو برای بار هزارم از روی صورتش پاک کرد، سرشو بالا گرفت و با دیدن تابلو سر جایش ایستاد...

با لبخند به آسمون نگاهی انداخت و فکری به سرعت نور از ذهنش عبور کرد!

سرش رو برگردوند. هیچکس نبود!

آروم رفت پشت تیر برق بزرگ اواسط کوچه و پنهان شد.

به آرومی در ساک رو باز کرد چشمش که به چشم‌های سبزش افتاد نفرت همه وجودش رو گرفت.

مشابه این چشم‌ها تنها دلیل نابودی الانش شده بود.

کسی که یک روز با همه وجود به همه چیز و همه کس پشت کرد تا صاحبش بشه و اون چشم‌ها رو تا ابد به اسم خودش سند بزنه!!!

به بچه که شست دستش رو از توی دهنش در آورد و معصوم خندید نگاه کرد.

دلش هُری پایین و اشک صورتش رو پوشوند سرشو بالا آورد و دوباره نگاهی به تابلو بزرگ آبی رنگ انداخت و برای بار دوم توی دلش خوند:

« خانه مهتاب »

به صورت سفید و چشم های درشت بچه نگاه کرد و آروم با صدای پر از درد و بغض گفت:

_اینجا برای تو بهترین جای دنیاست.

به پاهاش جون بخشید و ساک را جلوی در گذاشت.

دستشو بالا آورد که ضعف توی تنش نشست!

صدای عذاب آورش توی گوشش پیچید:

_چرا نمیفهمی؟ الان موقعیت بچه‌دارشدن نیست میخوای آبروی منو ببری؟!.

با نفرت چشماش رو باز کرد و این بار با تمام قدرت دستش رو چندین بار روی در آهنی کوبید... وقتی صدای کیه؟ به گوشش رسید برای آخرین بار به بچه نگاهی انداخت و عقب عقب رفت.

دستش رو محکم روی قلبش فشرد تا از شدت بیش از اندازه تپشش جلوگیری کنه دل از صورت بچه کند و با تمام توان شروع کرد به دویدن.

***

رمان تمام شده‌اس برای خریداری می‌توانید به اینستاگرام نویسنده مراجعه کنید.

shakilazangene.novels

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «زادهٔ‌ماه»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۱۵

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱۵»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.